جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
شماره 53
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

ابهام شناسي در ترجمه قرآن
جواهرى سيد محمد حسن

ابهام شناسي از جمله مباحث مهم زبان شناسي ترجمه است كه از گذشته تاكنون ابعادي از آن به تناسب و با عناوين مختلف در علوم گوناگون مورد توجه قرار گرفته و دانشمندان كم و بيش بدان پرداخته اند .اما در اين تحقيقات بررسي تطبيقي و توجه همزمان به مبدا و مقصد و به ويژه محور قرار دادن قرآن و تنظيم مباحث به فراخور آن كه در ترجمه قرآن نقش مهم و  در خور توجه دارد. جايگاه مناسبي نيافته است . البته تحقيقات ياد شده در تكميل مباحث و حركت به سوي تكامل آن ؛ نقشي با ارزش دارد و در اين مقاله نيز مورد توجه بوده است .
در اين مقاله تلاش شده ابعاد گوناگون ابهام در زبان مبدا و مقصد به طور متناظر و بر پايه متن مقدس قرآن طرح شود.

 

كليد واژه ها:
ترجمه قرآن ؛ ابهام شناسي؛ ابهام آوايي؛ ابهام واژگاني؛ ابهام ساختاري ؛ ابهام محتوايي زبان

يكي از مباحث مهم زبان ‏شناسي ترجمه، شناخت گونه‏هاي ابهام در زبان‏ مبدأ و مقصد و راهكارهاي برون رفت از آن‌هاست.
ابهام در تقسيم اوليه به «ادبي» و «زباني» تقسيم مي‏شود كه مي‏توان از آن‏ها به ابهام خودآگاه و ابهام ناخودآگاه ياد كرد. در ابهام ادبي، نويسنده به عمد درسخن خود ابهام قرار مي‏دهد. و براي ايجاد ابهام، گاه از آرايه‏هاي بديعي كمك‏ مي‏گيرد كه در اين صورت ابهام او را بايد ادبي- هنري ناميد. صنايع «ايهام»، «توجيه»، «محتمل الضدين» و «ذوجهتين» و مانند آن‏ها از جمله ابهام‏هاي‏ هنرمندانه و خودآگاهي است كه نويسنده به عمد در گفتار و نوشتار خود به كارمي‏گيرد. اين دسته از ابهام‏ها از موضوع سخن ما بيرون است، مگر آن كه در زبان مبدأ به كار رفته باشد كه در آن صورت، در باره چگونگي آن و وظيفه مترجم چنين متني سخن خواهيم گفت.

 

1. ابهام آوايي و زبر زنجيري‏
ابهام‏هاي آوايي و زبرزنجيري معمولاً در سطح گفتار و نوشتار رخ‏ مي‏نمايد. و آن را هم مي‏توان در زبان مقصد و هم‏ در زبان مبدأ يافت؛ بنابراين، ابتدا ابهام‏هاي آوايي و زبرزنجيري را در زبان ‏مقصد و سپس در زبان مبدأ به بحث خواهيم گذاشت.
«صفر» و «سفر» را اگر در بافت خاصي در نظر نگيريم، در زبان ‏فارسي از نظر آوايي يكسان و از نظر نوشتاري متفاوت‏اند. اگر گوينده آن را در مقام گفتار بدون همراهي با بافت به كار ببرد، شنونده در دريافت معناي قطعي از آن در مي‏ماند. «خوان» و «خان» نيز از واژگان هم آواي ابهام ‏زايي هستند كه بدون ‏بافت نمي‏توانند معناي روشني به مخاطب القا كنند؛ براي مثال: «خاري كه خوار بود»، «خواري كه خار بود» اگر اين عبارت صرفاً شنيده شود، مبهم است و فقط وقتي منظور دانسته خواهد شد كه به نگارش در آيد. يا قرائن گفتاري به آن ضميمه شود مثلاً گفته شود: در ميان گياهان خاري كه خوار بود روزي به كار آمد. اين نوع ابهام معمولاً رخ نمي‏دهد؛ زيرا غالباً يا با قراين همراه است، يا در بافتي‏كه روشن كننده معناست، قرار دارد؛ اما بخشي از‌ ‌ابهام‏هاي آوايي كه به عناصر زبرزنجيري مرتبط مي‏شود، بسيار رخ مي‏دهد. مقصود از عناصر زبرزنجيري، ‏تكيه(Stress )، آهنگ (Intonation )، درنگ (Pause ) و نواخت(Tone ) است.1

 

تكيه(Stress )
«تكيه» شدت زير و بمي يا فشاري است كه روي يكي از هجاها ظاهر مي‏شود و آن هجا را نسبت به هجاهاي ديگر برجسته‏تر مي‏كند.(ابو محبوب،/70) در هر واژه،‏ تنها مي‏توان يك هجا را برجسته كرد. براي روشن شدن معناي تكيه به ‏مثال‏ ذيل توجه كنيد:
«احدي در آن جا نبود.» (آقاي احدي نبود/ هيچ كسي نبود)
اين نوع تكيه را كه تأكيد بر واژه‏اي خاص در جمله، معناي آن را تغيير مي‏دهد، «تكيه واژه» يا «تكيه جمله» مي‏نامند. نوع ديگري از تكيه نيز وجود دارد كه به آن «تكيه هجا» مي‏گويند، در اين نوع تكيه، تغيير هجا در تكيه تغيير معنا را باعث ‏مي‏شود؛ مانند:
- نشكن (چوب را نشكن!/ اين ليوان نشكن است)
تغيير جايگاه تكيه هجا در تغيير معنا دخالت فراواني دارد؛ مانند:
- تبديل صفت به اسم (كتابي: يك كتاب/ به شكل‏كتاب)
- تبديل اسم معنا به اسم نكره (جوانمردي: فتوت/ يك‏جوانمرد)
- تمايز اسم و اصوات (جهنم: دوزخ/ به جهنم!)
- تبديل اسم به منادا (پسر: فرزند ذكور/ اي پسر!)
- تبديل صفت به قيد (گويا: رسا و روشن/ احتمالاً)
- تبديل صفت به فعل (برو: تندرو/ حركت كن)
در ميان عناصر زبر زنجيري، عنصر تكيه از جايگاه ويژه و مهمي برخوردار است.

 

درنگ(Intonation )
درنگ توقفي كوتاه در زنجيره گفتار است كه گاهي نقش تمايز دهنده دارد؛ مانند:
مثال: «ما همه كار مي‌كنيم» دو گونه خوانده مي‌شود: (ما، همه كار مي‏كنيم/ ما همه، كار مي‏كنيم.)
ابهام‏هاي حاصل از مشخص نبودن جاي درنگ، با كمي دقت و به كار بردن ‏ويرگول در ترجمه برطرف مي‏شود.

 

آهنگ (Intonation )
آهنگ آن زير و بمي است كه روي زنجيره آوايي كل جمله پديد مي‏آيد. تغيير آهنگ در جمله، در معنا تأثير مي‏گذارد و چه بسا موجب ابهام شود. استفاده صحيح از نشانه‏هاي سجاوندي، بهترين راه مقابله با چنين ابهامي است؛ براي مثال:آتش: جايي آتش گرفته/ شليك كنيد.

 

«نواخت» (Tone )
زير و بم در يك واژه است و چون در زبان فارسي تأثيري در معنا ندارد، از بحث ما خارج است.

 

ابهام آوايي و زبرزنجيري در زبان مبدأ
آنچه گفته شد، در زبان عربي نيز مطرح است و با توجه به اين كه قرآن به زبان عربي نازل شده، خصوصيات آن زبان به قرآن نيز راه يافته است، اما وجود تفاسير و روايات و قرائن و اصول تفسيري، بسياري از پرسشها و ابهام ها را پاسخ داده و از ساحت قرآن رفع ابهام كرده است.
براي مثال: در آيه7 سوره آل عمران، بسته به اين كه درنگ، پيش از «وَالرَّاسِخُونَ» باشد يا پيش از«يَقُولُونَ» معنا متفاوت مي‏شود؛ توضيح اين كه آيه ياد شده درباره متشابهات‏ مي‏فرمايد: «وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ» اگر«وَالرَّاسِخُونَ» عطف بر «اللَّهُ» باشد، دانش تأويل متشابهات ويژه خدا و راسخان در علم است و اگر جمله مستأنفه باشد، تأويل تنها مختص خداست.

يا در آيه 8 سوره اعراف، بسته به جاي تكيه، معنا متفاوت مي‏شود:
« وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ» اگر تكيه بر « الْحَقُّ» باشد، «وَزْنُ» به معناي ميزان است و معني آيه چنين مي‏شود: «حق وسيله سنجش اعمال است» و اگر تكيه بر «الْوَزْنُ» باشد، «وزن» مصدر و «الْحَقُّ» به معناي ثبوت و تحقق است و بايد آيه را چنين ترجمه كرد: «ارزيابي اعمال در قيامت حتمي است».

 

2. ابهام واژگاني- معنايي‏
مهم‏ترين ابهام سطح واژگاني مربوط به كلمات چند معنايي است؛ خواه اين چند معنايي درون واژه‏اي باشد يا برون واژه‏اي؛ به مثال‏هاي ذيل توجه كنيد:
1- من غيبت نمي‌كنم: (من هميشه حاضر هستم/ من از كسي غيبت نمي‌كنم)
2- من فرهنگ شما را نمي‌پسندم: (من آداب و رسوم شما را نمي‌پسندم/ من فرهنگ لغت شما را نمي‌پسندم)
اين نمونه‏ها ابهام زا هستند، مگر آن كه قراين حاليه و مقاليه‏ به مدد آيند و ابهام را برطرف سازند. مثال اول ابهام «درون واژه‏اي» يا «قاموسي» دارد؛ زيرا غيبت، در هر دو معنا به كار رفته‏ است. و مثال دوم نمونه‏اي زنده از ابهام «برون واژه‏اي» است؛ زيرا حذف واژه ‏لغت و انتقال ناقص آن در معناي فرهنگ، موجب آن شده است.
ابهام واژگاني در زبان مبدأ نيز قابل پيگيري است، ولي - چنان كه پيش‏ترگفته شد - مترجم اغلب با استفاده از ابزار تفسير، از تنگناي ابهام واژگاني مبدأ مي‏گريزد؛ به مثال‏هاي ذيل توجه كنيد:
«وَامْرَأَتُهُ قَائِمَه فَضَحِكَتْ» (هود/71) «ضَحِكَتْ» از ريشه «ضحك» احتمال دارد به معناي خنديدن يا حائض‏شدن باشد.
«وَالْمُطَلَّقَاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَه قُرُوءٍ» (بقره/228) اگر«قُرُوءٍ» به معناي طُهْر باشد، بر اين اساس اين آيه، عده زنان مطلّقه سه طُهر است واگر «قُرُوءٍ» به معناي‏ حيض باشد، عدّه آنان سه حيض خواهد بود. (طبرسي،2/573)
البته مترجم در مواردي نمي‏تواند از ابهام خلاصي يابد؛ شايد بتوان واژه «النجم» در آيه 6سوره الرحمن را مصداقي از اين نوع به شمار آورد.
« الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبَانٍ وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ يَسْجُدَانِ »
برخي مفسران و مترجمان «نجم» را به معناي ستاره و برخي آن را به معناي گياه‏ بي‏ساقه گرفته‏اند و دليل آورده‏اند كه معناي ستاره با سياق آيه همخواني ندارد؛ زيرا آيه 5 از خورشيد و ماه و در اين آيه از درخت و گياه سخن مي‏راند و معنا ندارد از خورشيد و ماه و ستاره سخن گويد و يكباره به سراغ شجر رود؛ بنابراين، به حكم سياق و تقابل (بين دو چيز بزرگ و كوچك سماوي يعني‏خورشيد و ماه و بزرگ و كوچك زميني يعني درخت و گياه) نمي‏توان نجم را به معناي ستاره گرفت.
اما برخي مفسران معناي ستاره را ترجيح داده‏اند. «نجم» در آيات متعددي به معناي ستاره به كار رفته است:
«وَعَلامَاتٍ وَبِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ» (نحل/16) «وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى» (نجم/1) «النَّجْمُ الثَّاقِبُ» (طارق/3) و نيز انعام/97 و اعراف/54 و نحل/12 و حج/18 و222 و جز اين‏ها.
در هرصورت اگر مترجم نتواند از ابهام واژگاني متن مبدأ رهايي يابد، شايسته است‏ آن را به گونه‏اي مناسب مانند پانوشت و مانند آن به مخاطب القاء كند.

 

3. ابهام ساختاري‏
ابهام در ساخت‏هاي صرفي
ابهام در ساختارهاي صرفي زبان فارسي معمولاً از ارجاع ضمير به مذكر و مؤنث بودن مرجع يا شمار و زمان آن ناشي مي‌شود. براي مثال: «آن‏ها» شامل دو مرد، و دو زن، يك مرد و يك زن، چند مرد و چند زن مي‏شود. همچنين نمي‏توان با ضمير آن‏ها و مانند آن در زبان فارسي بين مذكر و مؤنث ‏فرق گذاشت، در حالي كه در زبان عربي اين امكان وجود دارد، امري كه ممكن است مسير ورود ابهام را به ترجمه فراهم آورد.

اشتراك افعالي مانند فعل«آموختن» كه در معناي لازم و متعددي به كار مي‏رود نيز بستر مناسبي براي ورود ابهام به ترجمه است. يك مثال قرآني:
«فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَأَوْحَى فِي كُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا» (فصلت/12)
ضمير«أَمْرَهَا» به دلايل تأنيث به «سَمَاءٍ» كه مؤنث مجازي است، باز مي‏گردد؛ اما از آن جا كه در ترجمه فارسي تذكير و تأنيث در ضمير متصل «ش» مشترك ‏است، ترجمه‏ با ابهام همراه مي‌شود:
... و در هر آسماني امرش را وحي كرد.... (امرآسمان/ امرخدا)
گاه در زبان مبدأ (عربي) نيز برخي ساخت‏هاي صرفي موجب ابهام مي‏شود، مانند:« يَا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ » (اعراف/31)
«مسجد» مي‏تواند اسم زمان يا اسم مكان باشد كه در صورت اول، «مطلوبيت آراستگي در زمان عبادت» و در صورت دوم، «مطلوبيت آراستگي ‏هنگام حضور در مسجد» را مي‏رساند.
« وَعِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُهَا إِلا هُوَ » (انعام/59)
« مَفَاتِح » مي‏تواند جمع «مَفْتَح» به معناي خزاين و جمع «مِفْتَح» يا «مفتاح» به معناي كليدها باشد.

 

ابهام در ساختارهاي نحوي‏
ابهام به دلايل گوناگوني ‏مي‏تواند در زنجيره عناصر نحوي در زبان فارسي و عربي به وجود آيد و مي‏توان دامنه آن را گسترده‏تر از ديگر انواع ابهام ‏دانست.
بررسي موارد ابهام در زبان فارسي نشان مي‏دهد كه در اغلب موارد برخي از صورت‏هاي چينش‏عناصر نحوي ابهام زاست. ‏
مثال1: پسر و دختر معلم را ديدم. (آيا پسر هم معلم است؟) (آيا آن دو فرزندان معلم هستند؟)
مثال2: خانواده خودم و همسرم را به مسافرت بردم. (آيا خانواده همسر را هم به مسافرت برده است يا فقط همسرش را برده است؟)
مثال3: دخالت بيشتر دانشمندان در سياست قابل مشاهده است.
- دخالت دانشمندان در سياست بيشتر شده است.
- دانشمندان بيشتري در سياست دخالت مي‏كنند.
مثال قرآني: « فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلا طُغْيَانًا كَبِيرًا » (اسراء/60)
ترجمه فولادوند: « ولي جز بر طغيان بيشتر آن‏ها نمي‏افزايد.» (بيشتر آنها طغيان مي‌كنند يا يا طغيان آنها بيشتر مي‌شود؟)
افزون بر ابهام‏هاي ياد شده ممكن است، در تركيب دو يا چند جمله نيز ‏ابهام‏هايي بروز كند.
مثال 1: علي به احمد گفت كه به زودي پاداش زحماتش را دريافت مي‌كند.
مثال 2: دلش مي‏خواست مردود نشود كه نشد.
مثال 3: منتقد پنج غلط از مقاله او گرفت كه اتفاقاً همه درست بود.
ابهام در مثال‏هاي ياد شده ازتركيب نادرست به وجود آمده است و براي ‏برطرف كردن آن‏ها، تنها گذاشتن يك ويرگول يا ‏جابجايي عناصر، يا تغيير در ساخت لازم است. بررسي دقيق عوامل به وجودآورنده ابهام در مثال‏هاي فوق بر عهده دستور گشتاري است. در دستور گشتاري، ظاهر مثال‏ها «روساخت» (= ظاهر) و عبارت‏هاي كوچكتر كه ازتحليل و تجزيه روساخت به وجود مي‏آيد «ژرف ساخت» ناميده مي‏شود؛ براي مثال: خانم دكتر ديروز به سفر رفت، دو معنا مي‏دهد:

- خانم دكتر است. او به سفر رفته است. (ژرف ساخت اول)
- خانم همسر آقاي دكتر است. خانم به سفر رفته است (ژرف ساخت‏ دوم)
در اين مثال، يك روساخت براي دو ژرف ساخت به كار رفته و از اين رو موجب ابهام شده است.
نمونه‏هايي از ابهام نحوي در ترجمه‏هاي قرآن
1. « لا تَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعَاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضًا» (نور/63)
«دُعَاءَ الرَّسُولِ» مي‏تواند دو تفسير داشته باشد: «دعاء الرسول اياكم» و «دعائكم الرسول» برخي مترجمان قرآن اين آيه را به گونه‏اي ترجمه كرده‏اند كه ابهام ‏موجود در آيه كه از نوع ابهام عرضي است، به ترجمه نيز انتقال يافته است؛ مانند ترجمه زير:
- «خطاب كردن پيامبر را در ميان خود مانند خطاب كردن بعضي از خودتان‏ به بعضي [ديگر] قرار مدهيد.» (فولادوند)
2. « إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا» (احزاب/33)
- «خدا فقط مي‏خواهد آلودگي را از شما خاندان [پيامبر] بزدايد و شما را پاك ‏و پاكيزه گرداند.» (فولادوند)
آقايان مكارم شيرازي، رضايي و همكاران و برخي ديگر نيز از واژه «فقط» پس از واژه خدا استفاده كرده‏اند. اما جايگاه قيد «فقط» در جمله باعث شده است كه ترجمه‏هاي ياد شده كژتاب‏ باشند و اين مطلب نادرست را به خواننده القا كنند كه خدا فقط آلودگي را از آن‏ها برطرف ساخته و مثلاً علم لدني به آن‏ها نداده است؛ زيرا معناي فقط در چنين‏ جايگاهي از زنجيره عناصر نحوي، جز اين اقتضايي ندارد، در حالي كه اگر جاي قيد «فقط» را عوض كنيم و آيه را اين گونه ترجمه كنيم كه «خدا مي‌خواهد آلودگي را فقط از شما خاندان بزدايد» اين برداشت نادرست به ذهن نخواهد آمد.
3. « وَاتَّقُوا فِتْنَه لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّه » (انفال/25)
« از فتنه‏اي كه تنها به ستمكاران شما نمي‏رسد، بترسيد.»
اين ترجمه مبهم است؛ زيرا مشخص نيست مقصود از ستمكاران شماچيست؛ ستمكاران از ميان شما يا ستمكاران بر شما؟
ترجمه يادشده افزون بر ابهام، كژتاب نيز هست؛ زيرا مشخص نيست كه‏ فتنه شامل همه هست جز ستمكاران شما يا افزون بر ستمكاران شما، شامل ‏ديگران نيز مي‏شود؟ (ترجمه «خاصه» به «تنها» اين ابهام را به وجود آورده ‏است).
ترجمه پيشنهادي: از فتنه‏اي پروا كنيد كه مختص كساني از شما كه ستم ‏مي‏كنند، نيست.
يا: از فتنه‏اي كه به ستمكاران از بين شما اختصاص ندارد، پروا كنيد.
4. «يَطُوفُونَ بَيْنَهَا و َبَيْنَ حَمِيمٍ آن» (رحمن/44)
« در ميان آن و ميان آب گرمي جوشان مي‏گردند.» (خرمشاهي)
اين ترجمه به دليل تكرار «ميان» با ابهام روبرو شده و معلوم نيست كه بين ‏آتش و آب جوشان در رفت و آمد هستنديا درون آتش و آب جوشان.
چند ترجمة‏ ديگر از آيه:
- فولادوند: « ميان [آتش‏] و ميان آب جوشان سرگردان باشند.»
- مكارم: « امروز در ميان آن و آب سوزان در رفت و آمدند.»
- آيتي: « و اكنون در ميان آن و آب جوشان مي‏گردند.»
- صفوي: « آنان ميان آتش و آبي داغ و بس جوشان مي‏گردند.»

دو نكته:
در ترجمه آقاي خرمشاهي، «گرم» با «جوشان» همخواني ندارد و در ترجمه ‏آقاي آيتي «در» زايد است.

 

ابهام در ساختارهاي نحوي زبان مبدأ
كتابهاي تفسيري و اعراب القرآن اين نكته را به دست‏ مي‏دهند كه شمار زيادي از واژه‏هاي قرآن از نظر نحوي مي‏توانند نقش‏هاي‏ گوناگون را پذيرا شوند؛ براي مثال: «شيباً» در آيه 4 سوره مريم « وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْبًا » مي‏تواند نقش‏هاي زير را پذيرا شود: تمييز، حال، مفعول مطلق، مفعول لاجله.
يا «فطره» درآيه30 سوره روم « فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَه اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا...» مي‏تواند مفعول به براي فعل محذوف يا مفعول مطلق باشد.
«حمّاله» درآيه 4 سوره مَسَدْ نيز نقش‏هاي مفعول به، مخصوص به ذم، حال، نعت و بدل را مي‏تواند قبول كند.
اينك با توجه به اين مسئله، آيا مترجم بايد همه اين نقش‏ها را به زبان ‏مقصد انتقال دهد يا بايد با استفاده از قراين، تنها و تنها يك نقش را مطرح سازد و در شرايطي به نقش‏هاي ديگر اشاره كند؟
اين مسئله در جايگاه و حوزه ديگري نيز با اين عنوان مطرح است كه آيا «كاربرد لفظ در بيش از يك معنا جايز است يا خير؟» كارشناسان به اين نتيجه رسيده‏اند كه اگر مانعي عقلي در ميان نباشد، استعمال لفظ در بيش از يك معنا اشكال ندارد و معتقدند كه به ويژه در خصوص متن مقدس قرآن‏ كه فرستنده آن عالم مطلق و توانمند متعال است، در صورت فقدان مانع عقلي، مي‌توان نقش هاي نحوي متعدد را پذيرفت. اما از نظر برخي ديگر دو مانع اصلي بر سر راه پذيرش‏ چنين نظريه‏اي وجود دارد:
نخست اين كه قرآن به زبان مردم نازل شده و اصول عقلايي محاوره در آن ‏رعايت شده است و مردم آن زمان، بلكه مردم همه زمان‏ها و مكان‏ها، جز در موارد بسيار جزئي، استعمال بيش از يك نقش را براي عناصر نحوي روا نمي‌دارند.
افزون براين، در نظر گرفتن بيش از يك نقش براي عناصر نحوي، معنا را به ‏ابهام مي‏كشاند و برداشت‏هاي متفاوتي را سبب مي‏شود، در حالي كه در سطح‏ مخاطبان اوليه قرآن، چنين ابهام يا اختلاف برداشتي را جز در موارد بسيار اندك، نمي‏بينيم؛ براي مثال در آيات102و103 سوره بقره، بر اساس ادّعاي برخي‏ از مفسران، بيش از يك ميليون احتمال ‏معنايي وجود دارد. اين احتمال‏هاي رنگارنگ، برآمده از كم دانشي مفسران و احتمال‏هاي‏ تفسيري ضعيف و در برخي موارد بسيار ضعيف است كه با پاكسازي آن‏ها، احتمال‏ها به شدت كاهش مي‏يابد و چه بسا كاملاً از ميان برداشته شود!
‏نكته قابل توجه اين است كه آيا مخاطب اوليه هم پس از شنيدن اين آيات از پيامبر خد(ص)جز يك معنا برداشت مي‌كرده است؟ كاملاً روشن است كه اگر چنين بود، با ابهام روبرو مي‏شد و قطعاً مسئله به نسل‏هاي بعدي‏ انتقال مي‌يافت، در حالي كه چنين مسئله‏اي مطرح نبوده و مخاطب با شنيدن ‏آيات قرآن و برداشت واحد، كاملاً قانع مي‌شده است.
از اين گذشته، پذيرش چنين نظريه‏اي خلاف بلاغت است؛ زيرا چگونه‏ مي‏توان يك گوينده را كه سخن روشني ندارد، بليغ شمرد و چگونه چنين‏سخني مي‏تواند تأثيرگذار باشد!
بنابراين، تنها راه حل اين است كه اساساً اين نظريه را نپذيريم يا اگر مي‏پذيريم، آن را به معناي باطني و مخاطبان خاص ارجاع دهيم كه در اين‏صورت، انتقال نقش‏هاي مختلف در يك سطح توجيهي ندارد.
دوم اين كه در برخي از موارد، پذيرش بيش از يك نقش به قطع نادرست است‏و بر فرض پذيرش نظريه، بايد آن را به مواردي مقيد كنيم كه مانعي عقلي وعرفي در برابر آن وجود نداشته باشد. به عنوان نمونه:
1. « لا تَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعَاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضًا...» (نور/63)
« دُعَاءَ الرَّسُولِ » دوتركيب دارد كه عبارت اند از:
الف- اضافه مصدر به فاعل، كه بر اساس آن اين گونه برداشت مي‏شود: فراخواني‏ پيامبر(ص)را نبايد همسنگ با فراخواني ديگران دانست. (دعاء الرسول ايّاكم؛ دعوت پيامبر از شما)
ب- اضافه مصدر به مفعول، كه بر اساس آن برداشت مي‏شود كه مسلمانان‏ موظف به حفظ حرمت(ص)در گفتارشان هستند و نبايد آن حضرت را مانند ديگران صدا بزنند. «دعائكم الرسول كدعائكم»
با توجه به‏اين كه به قطع اين دو برداشت‏ نمي‏توانند مطابق شأن نزول آيه باشند آيا مي‏توان اين دو معنا را براي عبارت «دُعَاءَ الرَّسُولِ » پذيرفت ؟
2. « وَالْمُطَلَّقَاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَه قُرُوءٍ » (بقره/228)
اگر « قُرُوءٍ» به معناي طهر باشد، عده زنان مطلّقه سه طُهر و اگربه معناي‏حيض باشد، عدّه آنان سه حيض خواهد بود.(مجمع البيان، ذيل آيه.) آيا مي‏توان هر دو معنا را در نظر گرفت؟
3. « وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ...» (آل‏عمران/7)
اگر «راسخون» بر «اللَّهُ» عطف شده باشد، تأويل قرآن ويژه خدا و راسخان ‏در علم است و اگر جمله «وَالرَّاسِخُونَ» مستأنفه باشد، تأويل تنها به خدا اختصاص مي‏يابد، (مجمع البيان، ذيل آيه) مگر آن كه دليلي ديگر خارج از آيه ذكر شود؛ با اين وصف، آيا مي‏توان هر دو نقش را درست پنداشت؟
4. « يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ» (آل عمران/13)
اگرفاعل«رَوْنَ» مسلمانان و مفعول آن مشركان و مرجع ضمير«مِثْلَيْهِمْ» مسلمانان باشد، برداشت چنين است: مسلمانان در جنگ بدر دشمن را دو برابر نيروهاي خود مي‏ديدند (يعني كم‏تر از آنچه بودند) و اگر ضمير فاعلي«يَرَوْنَ» به مشركان و ضمير مفعولي به مسلمانان بازگردد و مرجع ضمير«مِثْلَيْهِمْ» مشركان باشند، برداشت مي‏شود: مشركان در جنگ بدر مسلمانان را دو برابر نيروهاي خود ديدند. حال با توجه به اين دو نقش، آيا مي‏توان هر دو راپذيرفت؟!
نمونه‏هايي از اين دست فراوان است كه پذيرش نظريّه را با مشكلات جدي‏ روبرو مي‏كند تا آنجا كه ناگزير مي‌شويم از پذيرش آن صرف نظر كرده و در اين مورد به اصول‏ عقلايي محاوره پايبند باشيم؛ والله العالم.
بله، قرآن از تمام ظرفيت‏ها بهره‏گرفته تا بتواند معارف بسيار بلند الهي را در قالب‏هاي كوچك زباني اين مردمان‏ بگنجاند؛ اما هرگز قالب شكني نكرده و همواره خود را «عربي مبين» معرفي و بر آن تحدي كرده است.

 

4- ابهام محتوايي‏
منظور از ابهام محتوايي در زبان مقصد، تعقيد و پيچيدگي عبارت و دشوار بودن آن است. برخي انواع ترجمه به تناسب اقتصاي ساختار آن، نوعي پيچيدگي و سر درگمي را به دنبال دارند؛ مانند:
مثال 1: « يَخَافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ » (نحل/50)
- « از پروردگارشان از بالاتر خويش مي‏ترسند.» (پاينده)
- « پروردگارشان را از فرازشان مي‏ترسند.» (جلال الدين فارسي)
مثال 2: «وَأُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِم» (بقره/93)
- « و بخورانيد اندر دل‏هاي ايشان گوساله به كافري ايشان.» (ترجمه تفسيرطبري)
- « و نوشانده شدند در دل‏هاي خود گوساله را» (دوستي گوساله با دلشان‏آميخته شد) (معزّي)

 

ابهام محتوايي در زبان مبدأ
ابهام معنايي در زبان مبدأ را مي‏توان بر اساس نوع ابهام به ابهام ذاتي و ابهام ‏عرضي تقسيم كرد كه شرح آن به قرار ذيل است.

 

الف - ابهام ذاتي‏
برخي آيات ابهام ذاتي دارند، بدين معنا كه با مراجعه به منابع تفسيري و بهره‏گيري از ادبيات عرب و اصول محاوره عقلايي، نمي‏توان به معناي آن دست‏ يافت و تنها راه دريافت معاني آن رجوع به راسخان در علم مورد اشاره قرآن ‏است كه از علم الهي بهره‏ مندند و آنان اهل‏بيت:مي‏باشند. به نمونه‏هاي زير توجه فرماييد:
1. حروف مقطعه، مانند: الم، الر، ص و...
2. «وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضَ فِي سِتَّه أَيَّامٍ وَكَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلا...» (هود/7)
- « او كسي است كه آسمان‏ها و زمين را در شش روز [شش دوران ] آفريد وعرش [قدرت ] او بر آب قرار داشت...» (مكارم)
- « ... و عرش او بر آب بود... » (فولادوند)
- « ... و عرش با عظمت او [شايد يك معني عرش كه روح و حقيقت انسان ‏است، اين‏جا مراد باشد ] بر آب قرار يافت [شايد مراد از آب علم باشد]...» (الهي‏قمشه‏اي)
- « و عرش و تخت او بر روي آب [كه وسيله حيات و زندگي هر چيز است‏]بود [همه موجودات تحت قدرت و توانايي اويند و آن آسمان‏ها و زمين و آب‏را آفريد]...» (فيض‏الاسلام)
ساير مترجمان نيز مانند آقاي فولادوند بدون هيچ توضيحي از ترجمة‏ مبهم خويش گذشته‏اند.
3. «إِنَّا عَرَضْنَا الأمَانَه عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الإنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولا» (احزاب/72)
- « ما امانت [تعهد، تكليف و ولايت الهيه] را بر آسمان‏ها و زمين و كوه‏ها عرضه داشتيم، آن‏ها از حمل آن سر برتافتند و از آن هراسيدند، اما انسان آن را بر دوش كشيد، او بسيار ظالم و جاهل بود [چون قدر اين مقام عظيم را نشناخت‏ و به خود ستم كرد].» (مكارم)
- « ما امانت [الهي و بار تكليف] را بر آسمان‏ها و زمين و كوه‏ها عرضه كرديم، پس از برداشتن آن سرباز زدند و از آن هراسناك شدند...» (فولادوند)
ديگر مترجمان نيز به ارائه ترجمه‏اي مبهم بسنده كرده، هيچ گونه توضيحي‏درباره چگونگي اين عرضه، يا چيستي آن ارائه نكرده‏اند.

 

ب. ابهام معنايي عَرَضي‏
آيات مشتمل بر ابهام عرضي، در عصر نزول، ابهامي نداشته‏اند، ولي بر اثرگذر زمان و فاصله افتادن بين زمان نزول و مراجعان به قرآن، ابهام‏هايي در آن ها رخ داده‏ است كه اغلب با مراجعه به منابع تفسير و از جمله بررسي شأن و سبب نزول آيات برطرف‏ مي‏شود. نمونه روشن اين ابهام را در آيه 63سوره نور «دُعَاءَ الرَّسُولِ» كه شرح‏آن پيش‏تر گذشت، مي‏توان ديد. از اين موارد در آيات قرآن بسيار است و رفع ‏ابهام از آن‏ها نيز چندان دشوار نيست، هرچند گاه به نتيجه قطعي نمي‏رسد و مترجم در ميان ‏چند تفسير مردد مي‏ماند.

 

نگاه پاياني
پس از بيان انواع ابهام در زبان مبدأ با محوريت متن مقدس قرآن، اينك‏ وظيفه مترجم در برابر اين ابهامات را به بحث مي‏گذاريم. چنان كه پيش‏تر گفته‏شد، در تقسيم بندي اوليه، ابهام به دو نوع ادبي (خود آگاه) و زباني (ناخودآگاه) تقسيم شد كه انتقال نوع ادبي آن به زبان مقصد نه تنها اشكال ندارد، بلكه عين صواب و هنرمندي مترجم است و مي‏تواند يكي از مؤلفه‏هاي ارتقاي ارزشيابي و ارزش‏گذاري ترجمه به شمار آيد.
اما در مورد ابهام‏هاي ذاتي و عرضي، مترجم چه وظيفه‏اي به عهده دارد؟
در پاسخ بايد گفت كه ظاهراً گريزي براي خلاصي از ابهام هاي ذاتي ‏وجود ندارد، مگر در حد افزودن توضيح‏هاي تفسيري به ترجمه، چنان كه در مثال‏هاي پيش گفته گذشت؛ اما در خصوص ابهام‏هاي عرضي، مترجم بايد با مراجعه به تفاسير و منابع آن، در رفع ابهام بكوشد و پس از آن، آيه را ترجمه ‏كند.

 

پي نوشت
1. براي آگاهي بيشتر ر.ك: مقدمات زبان‏شناسي، /128- 124؛ وحيديان، /88 – 85 ؛ معدني، ميترا ، مجله زبان شناسي.
منابع و مآخذ
1. ابو محبوب، احمد، ساخت زبان فارسي، نشر متين.
2. طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان، انتشارات ناصر خسرو،تهران، 1372ش.
3. باقري، مهري، مقدمات زبان شناسي، دانشگاه تبريز.
4. معدنى، ميترا؛ «بررسى گونه‏هاى ابهام در زبان ‏فارسى»، مجله زبان شناسي، سال‌سيزدهم، شماره اول ، 1375 ش.
5. وحيديان ، تقى؛ «نواى گفتار در فارسى»، مجله زبان‏شناسى، سال سوم، شماره اول، دانشگاه اهواز، 1365ش.

 

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان