بهار 1386
شماره 7

جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
عناوین
درشتر
ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان

سلمان طلايه‏دار معرفت و حق‏جويى‏

ریاحی محمدحسین



مقدمه‏

با شكل‏گيرى تمدن عظيم اسلامى و واقع شدن اصفهان در پهنه‏ى وسيع اقاليم قبله، اين شهر به واسطه‏ى فراهم شدن زمينه‏هاى گوناگون، مستعد تحولات زيادى شد و به عنوان يكى از بلاد مؤثّر و مهم در قلمرو اين تمدن، كارساز گرديد.
اصفهان از همان قرون اوليه‏ى هجرى، علاوه بر مركزيت سياسى، به ويژه در عصر آل بويه و سلاجقه، از جمله كانون‏هاى قابل توجه دانش و علوم و مهد پرورش دانشمندان در رشته‏هاى مختلف به حساب مى‏آمد كه تعدادى از اين علما و برجستگان فرهنگى از طلايه‏داران علمى و معنوى جوامع بشرى و اسلامى بوده‏اند. اين شهر پس از فراز و نشيب‏هاى فراوان، در دوران صفويه، به ويژه در عصر مركزيت سياسى آن توسط شاه عباس اول صفوى، از حيث علمى نيز توسعه يافت و مراكز و نهادهاى دانش‏هاى شيعى در آن رونق گرفت و در اين رهگذر علما و دانشمندانى بسيار تربيت شده و تأليفات و تصنيفات بسيارى پديد آمد.
تهاجم افغان و سقوط صفويه و بلاياى پى در پى كه مدت‏ها گريبان شهر را گرفته بود، مصايب و مسايل فراوانى را براى جامعه رقم زد كه از جمله اهل علم را شديداً در تنگنا قرار داد. خوشبختانه با تحولات قابل توجهى كه توسط آية اللَّه حاج ملا محمّد ابراهيم كلباسى و سيّد حجّت الاسلام (شفتى) به وجود آمد، حوزه‏ى اصفهان رونق گرفته و على رغم فراز و نشيب‏هاى عصر قاجار اين موضوع ادامه داشت. تقريباً از اواسط عصر ناصرى تا پايان دوره‏ى قاجاريه، حوزه‏ى علميه‏ى اين شهر پس از نجف در بين پايگاه‏هاى علمى تشيع منزلت رفيعى يافت و به ويژه در فقه و فلسفه شخصيت‏هايى عالم و وارسته را به جامعه‏ى اسلامى تقديم كرد و در اين ميان تربيت شاگردانى بسيار از ناحيه‏ى آخوند ملا محمّد كاشانى (آخوند كاشى) و جهانگير خان قشقايى و آية اللَّه العظمى سيّد محمد باقر درچه‏اى و ... رونق زايد الوصفى را به اين دار العلم بخشيد.
از جمله تربيت‏يافتگان حوزه‏ى اصفهان، حكيم متألّه و عارف و فقيه وارسته، آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب است. بى‏شك تبيين گوشه‏هايى از زندگى و سيره‏ى اين شخصيت ارزشمند نمايانگر تلاش‏هاى معنوى و علمى ايشان و تأثير اساتيد بزرگوارش در شكل‏گيرى او بوده است. روح بلند، رفق و مدارا، پرهيزگارى و تعبّد، عظمت اخلاقى و وجهه‏ى مردمى و شخصيت اجتماعى آن بزرگمرد در گوشه گوشه‏ى زندگى ايشان آشكار و نمايان است. اميد است تبيين و نقل برخى از اين موارد ما را با جايگاه والاى آن فرزانه‏ى دانشمند آشنا كند.
واژه‏هاى كليدى: حوزه‏ى اصفهان: پيشينه.
حاج آقا رحيم ارباب: اساتيد، سلوك اخلاقى و جامعيت.

درآمد

صحابه و ياران رسول اللَّه صلى الله عليه وآله در تاريخ اسلام جايگاه ويژه و قابل توجهى دارند. شايسته ديدم در ميان آنان فردى را برگزينم كه مورد توجه خاص و عام، شيعه و سنّى و همه‏ى مذاهب و فرق و ملت‏هاى مسلمان است و علماى اسلام در هر رشته از عظمت و مقام او به شايستگى و والايى ياد مى‏كنند. اين شخصيت بزرگوار كسى نيست جز سلمان فارسى. با وجود همه‏ى آن ويژگى‏ها و ارزش‏ها از اين موضوع نيز نمى‏توان گذشت كه او از مردان ايرانى پاك‏نهادى بود كه در شناخت و ايمان به اسلام و درك حقيقى آن از ديگر هم‏وطنان خود گوى سبقت را ربود و اكثر مورخان و سيره‏نويسان برجسته‏ى اسلامى از او به عنوان فردى از اهالى منطقه‏ى اصفهان ياد نموده‏اند. به هر حال، با توجه به اين مناسبت جا دارد از مقام شامخ حضرت سلمان و ابعاد شخصيتى او ياد شود.

تولد و مهد پرورش‏

در دورانى كه سلسله‏ى قدرتمند اما جبار ساسانى بر سرزمين ايران حكمرانى داشت و على‏رغم وسعت قلمرو و اقتدار قابل توجه به اين دودمان، مردم ايران مبتلا به نابسامانى‏ها و مشكلات فراوانى بودند، چه از جهت اختلافات طبقاتى و نارضايتى ناشى از تبعيض يا به خاطر وجود جنگ‏ها و انحطاط اقتصادى و اجتماعى، در همين زمان، در منطقه‏اى وسيع از شهر اصفهان كه «جى» ناميده مى‏شد و روستاهاى فراوانى جزء نواحى آن به حساب مى‏آمدند(1) پسرى متولد شد كه نام او را «روزبه» گزاردند. پدر او از افراد صاحب نفوذ و ثروتمند منطقه بود و «بدخشان» نام داشت. برخى پدر روزبه را كدخدا و متصدى يك روستا يا چندين روستا در منطقه‏ى جى دانسته‏اند.(2)

در جست و جوى حقيقت‏

با توجه به تقيّد خاص و دلبستگى بدخشان به آيين نياكان خود؛ يعنى، زرتشتى‏گرى، بسيار علاقه‏مند بود تا فرزندش نيز زرتشتى پاى‏بند و معتقدى بار آمده و از همان ابتدا با آداب تشريفات مذهبى خو گرفته و در اين مسير محكم و قاطع قدم بردارد. با بررسى منابع و كتاب‏هاى تاريخى، به دست مى‏آيد كه پدر روزبه (سلمان) براى رسيدن به اين مقصود دست به كوشش‏هاى فراوانى زد.
البته اين سخت‏گيرى افراطى پدر سلمان از روى دشمنى نبود. او به پسر خود خيلى علاقه داشت. او خود درباره‏ى پدرش گفته بود: «كنتُ احبّ خلق اللَّه اليه»؛ يعنى، پيش پدرم محبوب‏ترين خلق خدا بودم.(3) و اين در اثر فشار اجتماع بود؛ زيرا پدر او مانند هر فرد ايرانى ناچار بود سنت‏هاى اجتماعى زمان خود را مراعات نمايد و اجتماع آن روز بر پايه‏ى تبعيض و امتياز خشن و مصنوعى طبقاتى بنيان شده بود و طبق اين نظام هر كس مجبور بود فن و شغل و حرفه‏ى خود را به فرزندش تعليم دهد و او را خواسته يا ناخواسته مانند خود بار آورد و معمولاً پدر حق نداشت به فرزند خود آزادى بدهد و در تربيتش استعداد و رغبت كودك را در نظر بگيرد.(4) اما روزبه نوجوان در پى يافتن راه درست و جستجوى حقيقت كنجكاوى و جديت طاقت‏فرسايى داشت و رنج‏هاى فراوانى ديد و بالاخره با تحمل بسيار خود را به مقصود رسانيد. در اين باره از زبان خود او چنين نقل شده است: «من فرزند يكى از دهبانان روستا در جى اصفهان بودم، پدرم علاقه‏ى بسيارى به من داشت. براى حفظ من همواره مرا در خانه، مانند دختر، نگه مى‏داشت؛ از اين رو از جايى خبر نداشتم. پدرم به ساختن ساختمانى براى خود سرگرم بود و فرصت رسيدگى به مزرعه را نداشت. به من دستور داد تا به روستا بروم و كارهاى لازم را به كشاورزان دستور بدهم. در مسير راه از نزديك كليساى مسيحيان مى‏گذشتم كه آنان را مشغول نماز ديدم. من كه در جستجوى دين حق بودم، پرس و جو كردم تا بفهمم آنان چه مى‏كنند؟ دريافتم كه آنها به عبادت خدا اشتغال دارند. به دين آنها علاقه‏مند گشتم و آن را بهتر از آيين پدران خود (زرتشتى) يافتم. نزد آنها ماندم و مانند آنها به عبادت مشغول شدم. از آنها پرسيدم ريشه‏ى اين دين در كجاست؟ گفتند: در شام است. شبانه نزد پدرم آمدم. او پرسيد: كجا بودى؟ جريان را گفتم. به من گفت: دين خودمان از همه‏ى اين دين‏ها بهتر است. ولى من حرفش را نپذيرفتم. سرانجام مرا تهديد كرد و پاى مرا در بند نهاد تا به كليسا نروم. من مخفيانه براى مسيحيان پيام دادم كه هر گاه كاروانى به سوى شام حركت كرد، به من اطلاع بدهيد. هنگام حركت كاروان به من خبر دادند و من بند را از پايم درآوردم و مخفيانه به كاروان پيوستم تا به شام رسيدم. در آن‏جا به كليسا نزد اسقفى رفتم و سرگذشت خود را به او گفتم و پيشنهاد كردم كه مى‏خواهم اين‏جا بمانم و با شما مشغول عبادت گرد
م. او مرا پذيرفت و پس از مدتى از دنيا رفت تا آن كه راهبى خوش‏سيرت به جاى او گمارده شد و مدت‏ها نزد او بودم تا او نيز در بستر مرگ قرار گرفت. به او گفتم: مرا بعد از خود به چه كسى مى‏سپارى؟ گفت: برو موصل. در آن‏جا راهبى پرهيزكار هست به او بپيوند. پس از مرگ او به موصل نزد راهب آن‏جا رفتم. وقتى شرح خود را به او گفتم او مرا پذيرفت و مدتى نيز با او بودم تا او نيز در بستر مرگ افتاد. به من سفارش كرد كه بعد از من به «عموريه» برو و به راهب آن‏جا بپيوند. پس از مرگ او به عموريه نزد آن راهب رفتم. او مرا پذيرفت. سال‏هاى متمادى با او بودم تا آن كه در بستر مرگ قرار گرفت. به او گفتم پس از مرگ تو به كجا بروم؟ گفت: امروز كسى را كه عقيده‏ى درستى داشته باشد نمى‏شناسم، ولى به زودى پيامبرى از كيش ابراهيم عليه السلام مبعوث مى‏شود. به سرزمينى كه محصولش خرما است هجرت كن تا به او برسى. او داراى نشانه‏هاى بسيار است. از جمله در ميان دو شانه‏ى او مهر نبوت است. هديه را مى‏پذيرد، ولى صدقه را قبول نمى‏كند.

عبور از گذرگاه‏ها

سلمان مى‏گويد: پس از مرگ او، كاروانى از اعراب را در حال حركت ديدم. نزد آن كاروان رفتم. راهب عموريه، گوسفندان و گاوهايى را به عنوان ارث برايم گذاشته بود. به افراد كاروان گفتم: من چند گاو و گوسفند به شما مى‏دهم، مرا با خود به سوى محل زندگيتان ببريد. آنها پذيرفتند و مرا تا وادى القرى بردند، ولى آنها به من ستم كردند و در آن‏جا به عنوان برده به يك نفر يهودى فروختند. آن‏جا درختان خرما ديدم، شادمان شدم. مدتى در آن‏جا بودم تا مردى از يهود بنى قريظه به آن‏جا آمد و مرا از صاحبم خريد و به مدينه آورد. مدتى در آن‏جا بودم، ولى از همه جا بى‏خبر بودم و حتى نمى‏دانستم آن پيامبرى كه براى من تعريف كرده‏اند آيا مبعوث شده يا نه؟ تا روزى پسرعموى اربابم به باغ آمد و گفت: خدا بنى قيله را بكشد كه گرد يك نفر جمع شده‏اند و او را پيامبر مى‏دانند و مى‏گويند از مكه هجرت كرده و به مدينه آمده است. من بالاى درخت بودم، تا اين سخن را شنيدم لرزه بر اندامم افتاد. با سرعت پايين آمدم و با عجله پرسيدم: چه خبر است؟ اربابم مشتى بر سينه‏ام كوبيد و گفت: اين كارها به تو چه مربوط است؟ مشغول كار خود باش! به كار خود ادامه دادم تا شب فرا رسيد. به اربابم گفتم: مقدارى خرما به من بدهيد. با اجازه او اندكى خرما برداشتم. در سرزمين قبا - كه پيامبر در آغاز هجرت، نخست، به آن‏جا آمد - به خدمت آن حضرت رسيدم. خرما را نزد آن حضرت نهادم و گفتم: اين خرما صدقه است، از آن بخوريد. رسول خدا صلى الله عليه وآله به همراهان فرمود: شما بخوريد، من نمى‏خورم. با خود گفتم: اين يك علامت! بار ديگر مقدارى خرما نزد آن حضرت بردم و گفتم: اين هديه است، بخوريد. آن حضرت از آن خرما خوردند. با خود گفتم: اين دومين علامت صدق پيامبرى!
بار سوم در مدينه هنگامى كه رسول اكرم صلى الله عليه وآله براى تشييع جنازه‏ى مسلمانى به بقيع رفته بود به حضورش رسيدم و در پشت آن حضرت ايستادم و با دقت به اطراف شانه‏ى او مى‏نگريستم تا مهر نبوت را ببينم. آن حضرت عباى خود را از دوش خود افكند. ناگهان مهر نبوت را ديدم و بوسيدم و گريستم. پيامبر صلى الله عليه وآله مرا نزد خود نشانيد و من سرگذشتم را از آغاز تا پايان براى آن حضرت نقل كردم. پيامبرصلى الله عليه وآله شاد گرديد و دوست داشت اين سرگذشت را براى اصحابش بازگو كنم.
به اين ترتيب، سلمان در همان آغاز هجرت، به اسلام گرويد؛ در حالى كه برده‏ى شخصى يهودى بود.(5)
برخى مورخين نيز راهنماى سلمان را در شرفيابى به حضور رسول گرامى اسلام صلى الله عليه وآله يك زن ايرانى دانسته‏اند كه قبل از سلمان مسلمان شده بود و نام او را «ام الفارسيه» ذكر كرده‏اند؛ چنان‏كه‏نگارنده‏ى اين سطور در كتاب مشاهير زنان اصفهان آورده كه عبداللَّه بن عباس از قول سلمان آورده كه گفته بود:
من از شهر اصفهان هستم و از ناحيه‏اى از آن شهر كه جى نام دارد. چون بر عزيمت به يثرب (مدينه) مصمم شدم و قصد پاى‏بوسى خواجه‏ى كاينات حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم نمودم در آن‏جا زنى اصفهانى را ديدم كه در وصول به يثرب و دولت دريافت سعادت اسلام بر من سبقت گرفته بود و او مرا به سوى آن حضرت راهنمايى كرد.(6)

سلمان محمدى صلى الله عليه وآله‏

همان‏طور كه ذكر شد سلمان هنگام ورود به مدينه به بردگى گرفته شده بود و برده‏ى يك يهودى بود. پيامبر صلى الله عليه وآله براى رهايى او از اين مسأله تدبيرى نمود و فرمود: «سلمان! خود را به وسيله‏ى مكاتبه آزاد گردان تا بتوانى از مزاياى اسلام برخوردار شوى.» سلمان در حالى كه سر از پاى نمى‏شناخت به نزد آن مرد يهودى رفت و موضوع را با وى در ميان گذاشت و او چنين پاسخ داد: چنانچه بخواهى آزاد شوى از طرف من مانعى نيست! به شرط اين‏كه نخلستانى براى من ايجاد كنى كه مركب از سيصد درخت خرما باشد؛ اضافه بر اين، چهل مثقال نقره هم بپردازى. در اين صورت حاضرم تو را آزاد كنم! سلمان با شنيدن اين جواب خدمت رسول خدا شرفياب شد و آنچه شنيده بود را بازگو كرد. رسول خدا صلى الله عليه وآله او را راهنمايى كرد كه جاى مناسبى در نظر بگيرد تا درخت‏هاى خرما را بكارند. پس، رسول خدا صلى الله عليه وآله با چند تن از ياران به محلى كه براى نخلستان زير نظر گرفته شده بود حاضر شدند و گودال‏هايى حفر كردند. پس رسول خدا نهال‏هاى خرما را كه هر يك از اصحاب تعدادى از آنها را آورده بودند در گودال مرتب مى‏كرد و على عليه السلام و اصحاب پاى آنها خاك مى‏ريختند و بدين صورت براى آزادى سلمان نخلستانى به وجود آمد. براى تأمين نقره‏ها هم، گروهى از ياران پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله همكارى نمودند و سرانجام سلمان فارسى، پس از كاوش و كوشش طولانى در ساليان متمادى براى يافتن دين واقعى از قيد بندگى و بردگى وا رهيده و در سايه‏ى جاويدان اسلام به فضايل و زيبايى‏هاى اخلاق و مقام انسانيت نايل گرديد.
استاد سيد جعفر مرتضى عاملى در مورد آزادى سلمان آورده است: رسول خدا صلى الله عليه وآله بود كه تمامى ديون مالى مورد توافق براى آزادى سلمان پرداخت و نيز آن حضرت بود كه او را خريد و آزاد كرد و ولاء سلمان را با رسول خدا صلى الله عليه وآله و اهل بيت آن حضرت است.(7)
از روايات متعدد استفاده مى‏شود، سلمان قبل از آن كه قبول اسلام كند يكتاپرست بود. از جمله نقل شده، عربى از باديه‏نشينان از پيامبر صلى الله عليه وآله پرسيد: آيا سلمان قبلاً مجوسى نبود و سپس مسلمان شد؟ پيامبر صلى الله عليه وآله در پاسخ فرمود: «ان سلمان ما كان مجوسيا ولكنه مضمرا للايمان مظهراً للشرك»؛ سلمان مجوسى نبود، ولى ايمان خود را مخفى مى‏داشت و اظهار شرك مى‏نمود.(8)
و نيز نقل شده است كه سلمان از اوصياى حضرت عيسى عليه السلام بوده و در كودكى به آيين مسيحيت اعتقاد داشته است. چنان‏كه در سير زندگى او آمد، او در پى يافتن حقيقت و درستى كوشيده است. برخى از مورخين نيز سندى كه پيامبر صلى الله عليه وآله جهت آزادى سلمان تنظيم كرد و آن سند را به امام على بن ابى طالب عليه السلام املاء نمود و على‏عليه السلام آن را نوشت و جمعى از اصحاب، پاى آن را امضا كردند آورده‏اند. از جمله‏ى اين مورخين و محققين «حافظ ابونعيم اصفهانى» است.(9)
در مورد نام‏گذارى سلمان، روايت شده نام او «روزبه» يا... بود. پيامبر صلى الله عليه وآله نام زيباى سلمان را براى او برگزيد. اين تغيير نام، بيانگر آن است كه: واژه‏ى «سلمان» در اصل از سلامتى و تسليم گرفته شده است. انتخاب اين نام زيبا از جانب حكيم فرزانه‏اى هم‏چون پيامبر صلى الله عليه وآله نشانه‏ى پاكى و سلامت روح سلمان و خصلت تسليم بودن او در برابر حق است و اين يك افتخار بزرگ و مدال زيبايى بود كه پيامبر صلى الله عليه وآله به سلمان داد. سلمان نيز دقيقاً متوجه اين افتخار بود. براى قدردانى و تشكر از پيامبر صلى الله عليه وآله و در برابر آنها كه او را به عنوان عجمى، تحقير مى‏كردند، به اين دو موهبت (آزادى و تغيير نام) افتخار مى‏كرد و مى‏گفت: كنت عبداً فاعتقنى رسول اللَّه و سمّانى سلماناً؛ من برده بودم، رسول خدا صلى الله عليه وآله مرا آزاد ساخت و نام مرا سلمان گذاشت.(10)

سلمان در كلام بزرگان دين‏

در باب مقام و درجه‏ى ايمان و اخلاص گفتنى است كه وى با تمام وجود اسلام را پذيرا گرديد و با تمامى توانايى در اجراى دستورات آن در نهايت خلوص نيت كوشيد و ايمان خود را به بالاترين درجه رسانيد. امام صادق عليه السلام در اين باره فرموده است:
«الايمان عشره درجات فالمقداد فى الثامنه و ابوذر فى التاسعه و سلمان فى العاشره»؛ براى ايمان ده درجه در نظر گرفته شده؛ مقداد در درجه‏ى هشتم و ابوذر در مرتبه‏ى نهم و سلمان در بالاترين آن، يعنى درجه‏ى دهم قرار دارد.
كسانى كه تاريخ صدر اسلام را مطالعه نموده‏اند به خوبى آگاهند كه مقداد و ابوذر چه افراد بزرگوار، با ايمان و فداكارى بوده و تا چه حد مورد عنايت رهبر گرامى اسلام بودند و وقتى آنها با اين همه مقام از حيث تقسيم‏بندى ايمان در درجه‏ى پايين‏ترى از سلمان قرار مى‏گيرند، آن وقت در خواهيم يافت كه سلمان از نظر ايمان چه مرحله و مرتبه‏اى را احراز نموده است.
در كتاب امالى، از منصور بن نوح روايت شده كه روزى شرفياب حضور امام صادق عليه السلام بودم و صحبت از سلمان بود. عرض كردم: شما از سلمان بسيار به نيكى ياد مى‏فرماييد. آيا ممكن است دليل و علت آن را بازگو كنيد؟ حضرت در جواب فرمودند: «اين امر دلايل زيادى دارد كه از جمله سه فضيلتى است كه سلمان از خود نشان داد: 1. در همه‏ى احوال و در همه‏ى موارد خواسته‏هاى حضرت على عليه السلام را بر خود ترجيح مى‏داد؛ 2. فقرا و مستمندان را دوست مى‏داشت و آنها را بر صاحبان ثروت برترى مى‏داد؛ 3. علاقه‏ى شديد و مفرطى به فراگرفتن علم داشت و علما و دانشمندان را بسيار عزت و اكرام مى‏نمود.»(11)
در جايى ديگر از پيامبر بزرگوار اسلام صلى الله عليه وآله نقل شده كه فرمودند: «خداوند دوستى چهار نفر را براى من ضرورى و واجب دانسته: على عليه السلام، مقداد بن اسود كندى، ابوذر غفارى و سلمان.»(12)
در اين‏جا براى شناخت بيشتر نسبت به مقام اين صحابى بزرگوار نبى مكرم اسلام صلى الله عليه وآله و امام الموحدين على بن ابى طالب عليه السلام، به برخى احاديث و روايات كه در اين زمينه وارد شده اشاره مى‏كنيم تا فضيلت‏هاى او را بهتر آشكار نماييم.
1. امام على عليه السلام نام سلمان را «سَلْسَلْ» گذاشت و او را با اين لقب ياد مى‏كرد. شايد بدان خاطر كه پيامبر صلى الله عليه وآله در شأن سلمان فرموده بود: «سَلْسَلُ يَمْنَحُ الحِكْمَة»؛ سلمان آبشار گوارايى است كه حكمت و دانش از او تراوش مى‏كند(13).
2. امام صادق عليه السلام فرمود: «انَّ سلمانَ عَلِمَ اسم الأعْظَمِ»؛ سلمان به اسم اعظم آگاهى دارد(14).
3. امام باقر عليه السلام فرمود: «بعد از رسول خدا صلى الله عليه وآله همه‏ى افراد، جز سلمان، ابوذر و مقداد از راه (صحيح) اسلام متزلزل شدند.»(15)
4. امام على عليه السلام و امام صادق عليه السلام فرمودند: «سلمان علم پيشينيان و آيندگان را مى‏داند و او دريايى است كه هر چه از آن استفاده شود، كم نمى‏شود و او جزء خاندان ما اهل بيت است.»(16)
5. پيامبر صلى الله عليه وآله به على عليه السلام فرمود: «بهشت مشتاق ديدار تو و عمار و سلمان و ابوذر است.»(17)
6. امام كاظم عليه السلام فرمود: «وقتى كه روز قيامت مى‏شود، منادى خدا ندا مى‏كند: كجايند حواريون (ياران مخصوص) پيامبر صلى الله عليه وآله كه عهدشكنى نكردند و در صراط پيامبر صلى الله عليه وآله باقى ماندند؟ (در اين هنگام) سلمان و مقداد و ابوذر بر مى‏خيزند.»(18)
7. صاحب استيعاب مى‏گويد: از چند طريق روايت شده كه رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «لَوْ كانَ العِلمُ عِندَ الثُريّا لَنا لَهُ سَلمان»؛ اگر دانش در ثريا باشد، همانا سلمان آن را به چنگ آورد(19).
8 . در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه وآله آمده است: «لا تغلطنّ فى سلمان، فان الله تبارك و تعالى أمِرْنى أن اطلَعَهُ على عِلمِ البَلايا والمنايا والانْساب وفصل الخطاب...»؛ ديگران را در مورد سلمان به اشتباه نيندازيد. خداى تبارك و تعالى مرا فرمان داده است تا او را از علم بلايا و مصيبت‏ها، انساب و فصل الخطاب آگاه كنم و...(20)
9. امام صادق عليه السلام فرمود: «كان رسول اللَّه صلى الله عليه وآله واميرالمؤمنين عليه السلام يحدّثان سلمان بما لا يحتمله غيره من مخزون علم اللَّه ومكنونه»؛ رسول خدا صلى الله عليه وآله و اميرالمؤمنين عليه السلام آن‏قدر از دانش و علم مكنون براى سلمان سخن گفتند كه احدى غير از او تاب تحمل آن را نداشت(21).
10. به سلمان فرمان رسيد كه: سلمان! به منزل فاطمه دخت گرامى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله بيا كه مشتاق ديدار توست. مى‏خواهد به تو تحفه‏اى دهد كه از بهشت به او رسيده است. حضرت زهرا عليها السلام نيز يكى از دعاها را به سلمان آموخت.
از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله روايت است كه فرمود: «سلمانٌ مِنّى، مَن جفاهُ فَقَدْ جَفانى ومَن آذاهُ فَقَد آذانى ...»؛ سلمان از من است، هر كس به او جفا كند به من جفا كرده و هر كس او را بيازارد مرا آزرده است...(22).
11. امام صادق عليه السلام به منصور بن بزرج فرمود: «لا تَقُل سلمان الفارسى، ولكن قل سلمان محمّدى»؛ نگو سلمان فارسى، اما بگو سلمان محمدى(23).
12. در ماجراى غزوه‏ى احزاب يا جنگ خندق در سال پنجم هجرت، طبق پيشنهاد سلمان قرار شد در برابر دشمن، خندق (كانال بزرگى به عنوان سنگر) حفر كنند. رسول خدا صلى الله عليه وآله حفر آن را بين مسلمانان تقسيم كرد و براى هر ده نفر كندن چهل ذراع (حدود 20 متر) را تعيين نمود. سلمان فردى نيرومند و كارآمد بود. مهاجران گفتند: سلمان از ماست (يعنى نام او را در شمار مهاجران قرار دهيد). انصار نيز گفتند: سلمان از ماست. رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: سلمان از ما اهل بيت است(24).
اين جمله (سلمان از ما اهل بيت است)، تنها در مورد جنگ خندق گفته نشده، بلكه اين تعبير به طور مطلق از زبان پيامبر صلى الله عليه وآله و امام على عليه السلام و برخى امامان ديگر در موارد مختلف آمده است. اين تعبير پرمعنى، حاكى است كه سلمان از نظر معنوى در جايگاهى والا قرار دارد كه جزء اهل بيت پيامبر صلى الله عليه وآله شده است.
مطالب ديگرى كه در مورد سلمان گفته شده به طور صريح اين موضوع را تأييد مى‏كنند. به عنوان نمونه، امام على عليه السلام در شأن سلمان (در پاسخ حذيفه كه درباره‏ى سلمان سؤال كرده بود) فرمود: «ما اَقُولُ فى رَجُلٍ خُلِقَ مِن طينَتِنا ورُوحُه مَقرُونة بِروحِنا، خَصَّهُ اللَّه تعالى مِن العُلوم بِاَوَّلِها وآخِرِها وظاهرها وسرِّها وعلانيتها»؛ من درباره‏ى كسى كه از سرشت ما آفريده شده و روحش با روح ما آميخته شده، چه مى‏توانم بگويم. خداوند او را به آغاز و انجام علوم و ظاهر و باطن و رموز دانش‏ها اختصاص داده است(25).
عارف بزرگ قرن هفتم، محى الدين ابن عربى (متوفى 638 ه .ق) با اين كه از علماى اهل سنت و حنبلى است، در شرح حديث «سلمان مِنّا اهل البيت» مى‏نويسد: «اضافه و پيوند سلمان به اهل بيت عليهم السلام در اين عبارت، بيانگر گواهى رسول خدا صلى الله عليه وآله به مقام عالى طهارت سلمان است؛ زيرا منظور از قرار دادن سلمان به عنوان جزيى از اهل بيت جزء نسبى نيست. بنابراين پيوند مربوط به صفات است. نتيجه اين كه وجود سلمان از نظر خصلت‏هاى انسانى با وجود اهل بيت نبوت گره خورده است... پس سلمان در سطح عالى مقام انسانيت در كنار اهل بيت مى‏درخشد.»(26)
در توصيف سلمان امام اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمود:
«بَخَّ! بَخَّ! سَلمانُ مِنّا أهْلِ البَيْتِ ومَن لَكُمْ بِمِثْلِ لُقمانَ الحَكيمِ عَلِمَ عِلْمَ الأوَّلِ والآخَرِ وهُو بَحرٌ لا يُنْزَحُ»؛(27) به! به! سلمان جزو خانواده‏ى ما است. شما در كجا مانند سلمان مى‏يابيد كه مانند لقمان حكيم است علم پيشينيان و آيندگان را مى‏داند؟ او دريايى است كه پايان ندارد.

سلمان و جهاد

بيشتر مورّخان و سيره‏نويسان مى‏نويسند: نخستين جنگى كه سلمان در آن شركت كرد، جنگ خندق در سال پنجم هجرت بود؛ زيرا پس از آن كه از بردگى آزاد گرديد نخستين جنگى كه پيش آمد خندق بود و سلمان در همين جنگ نقشه‏ى حفر خندق را پيشنهاد كرد و مورد قبول پيامبر صلى الله عليه وآله واقع شد و به فرمان آن حضرت خندق (كانال بزرگ و عميق) را كندند و وقتى دشمن رسيد، نتوانست از آن عبور كند و وارد مدينه گردد و گفت: اين نيرنگ را عرب نمى‏دانست. اين از عجم است و به قول دكتر مجيب مصرى: روزى كه پيشنهاد حفر خندق توسط سلمان داده شد در تاريخ اسلام روز مباركى است؛ روزى كه با گذشت زمان فراموش نمى‏گردد و سلمان را در تاريخ اسلام از جاودانه‏ها مى‏سازد؛ زيرا حفر خندق نشانه‏اى است كه او به روحانيت و معنويت احاطه داشت(28).
توان جسمى سلمان در جنگ به حدى بود كه مطابق نيروى ده نفر در كندن خندق كارساز بود. سيره‏نويس معروف «برهان الدين الحلبى الشافعى» مى‏نويسد:
واِنَّما وَقَعَ التَنافُسُ فى سلمانٍ رضى اللَّه عنه لِأنّهُ كان رَجُلاً قويّاً يَعْمَلُ عَمَلَ عَشَرَةَ رِجالٍ فى الخَندِقِ؛ بين مسلمانان در مورد كمك گرفتن از سلمان (خدا از او راضى باشد) اشتياق بسيار پيدا شد (هر گروه او را به سوى خود دعوت مى‏كرد). او مردى نيرومند و پرتوان بود كه به اندازه‏ى ده نفر در حفر خندق كار مى‏كرد(29).
حضور فعال او در اين نبرد بسيار مهم مسلمين در جزيرة العرب كه تعيين‏كننده و اساسى بود عظمت علمى و معنوى و ميزان ابتكار و خلاقيت اين صحابى گران‏قدر را مى‏رساند. سلمان پس از جنگ خندق، در همه‏ى جنگ‏هاى رسول خدا صلى الله عليه وآله شركت كرد و حتى برخى معتقدند سلمان آن هنگام كه هنوز برده بود در جتگ بدر و احد شركت نمود و در صف مسلمانان بود؛ چنان‏كه مؤلف سلمان در ترازوى ادب و تحقيق نقل مى‏كند كه سلمان در جنگ احد با دست مبارزه مى‏كرد و با انديشه مى‏كوشيد(30).
در جنگ طائف، در سال هشتم هجرت، پس از فتح حنين، مشركان وارد قلعه طائف شدند كه با دروازه‏ها و دژهاى بلند محاصره شده بود. مسلمانان مدتى براى فتح قلعه كوشيدند، ولى نتيجه نگرفتند. يكى از كارهاى مسلمانان ساختن منجنيق بود. براى ساختن اين دستگاه از سلمان نظرخواهى كردند و اين وسيله با دخالت و نظارت مستقيم سلمان ساخته شد و سپاه اسلام به وسيله‏ى آن به سوى دشمن سنگ پرتاب مى‏كردند. مسلمانان در آنجا با اين وسيله نيز نتوانستند قلعه را فتح كنند، ولى رعب و وحشتى سخت بر دل دشمن افكندند كه بعدها براى تسليم و عقب‏نشينى دشمن بسيار مؤثر بود(31).

سلمان و اهل بيت پيامبر عليهم السلام‏

در حقيقت، بايد از سلمان به عنوان يار صميمى و آشناى حقيقى و وفادار به اهل بيت پيامبر عليهم السلام ياد نمود. در اين رابطه نير گفته‏ها و حكايات بسيارى وجود دارد كه به پاره‏اى از آنها اشاره مى‏گردد.
يكى از مهم‏ترين موارد ثبات قدم و وفادارى سلمان نسبت به اهل بيت عليهم السلام موضع او درباره‏ى مسايلى است كه پس از رحلت پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه وآله در مورد جانشينى آن حضرت، به ويژه مسأله‏ى سقيفه، پيش آمد. در سقيفه‏ى بنى ساعده غاصبان حكومت، مسير اسلام ناب را تغيير دادند و خلافت را از خاندان رسول اللَّه صلى الله عليه وآله ربودند. سلمان بر خلاف برخى فرصت‏طلبان و كسانى كه به خاطر منافع و مصالح خود سكوت كردند، در سخت‏ترين شرايط، با اين كه سخت در فشار بود و حتى كتك خورد، از مرز تشيع خارج نشد. هنگامى كه ابوبكر به عنوان خليفه‏ى رسول خدا صلى الله عليه وآله انتخاب شد، سلمان اعتراض كرد. از سخنان او در اين مورد اين جمله‏ى فارسى است كه فرمود: «كرديد و نكرديد و ندانيد چه كرديد»؛ يعنى شما با اظهار شهادتين (گواهى به يكتايى خدا و رسالت محمد صلى الله عليه وآله وسلم) اسلام را پذيرفتيد، ولى به سخن پيامبر صلى الله عليه وآله در شأن على عليه السلام در روز غدير تسليم اسلام نشديد. جمله‏ى «ندانيد كه چه كرديد» يك جمله‏ى سرزنش‏آميز است؛ يعنى كار شما از روى جهل و گمراهى بوده، نه بر اساس آگاهى و هدايت(32).
در ماجراى بيعت گرفتن از اميرالمؤمنين عليه السلام براى ابوبكر، سلمان سايه به سايه‏ى على عليه السلام حركت مى‏كرد و در هر فرصتى از آن حضرت دفاع نمود و هرگز او را تنها نگذاشت و آشكارا با اين كه در خطر سختى قرار داشت به زورگويان اعتراض مى‏نمود. هنگامى كه پس از اميرالمؤمنين على عليه السلام و زبير، به اجبار از سلمان بيعت گرفتند، سلمان بيعت گيرندگان را مورد خطاب قرار داده و گفت: «اى فرزندان روزگار! بر شما هلاكت باد! آيا مى‏دانيد چه گام‏هايى بر زيان خود برداشتيد و چون امت‏هاى قبل از هوس‏هاى نفسانى خود پيروى كرديد و از سنت پيامبر صلى الله عليه وآله دورى نموده و مقام امامت را از مركز و اهل آن ربوديد؟» سلمان در هر فرصتى به دفاع از حريم على عليه السلام مى‏پرداخت. عمر سر او فرياد كشيد كه ساكت باش، ولى سلمان به دفاعيات خود ادامه داد. ماجرا شدت گرفت كه حضرت على عليه السلام به سلمان فرمود: سكوت كن. آن‏گاه سلمان سكوت كرد.
در فرازى از سخنرانى سلمان خطاب به مردم چنين آمده است: «اى مردم! واى بر شما! ما را به فلان و فلان چه كار. آيا نادانيد يا خود را به نادانى زده‏ايد؟ آيا حسود هستيد يا خود را به حسادت ورزيدن زده‏ايد؟ آگاه باشيد، من وظيفه‏ام را انجام دادم و تسليم فرمان پيامبر شدم و از مولايم كه مولا و رهبر همه‏ى مرد و زن با ايمان است، پيروى نمودم كه او اميرمؤمنان و سرور اوصيا و پيشواى پيشگامان و برجسته‏ى راه حق و امام راستگويان و شهيدان و صالحان است.»(33)
هنگامى كه عمر، مخالفان را تهديد به مرگ كرد، سلمان بعد از خالد بن سعيد برخاست و گفت: «اللَّه اكبر! اللَّه اكبر! من با دو گوشم شنيدم و اگر نشينده‏ام هر دو گوشم كر باد كه پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: هنگامى فرا رسد كه برادر و پسرعمويم‏
با جمعى از اصحاب در مسجد بنشينند. آن‏گاه گروهى از سگ‏هاى دوزخ به اطراف او بيايند تا او و اصحابش را بكشند و من شك ندارم كه سگ‏هاى دوزخ از زبان پيامبر صلى الله عليه وآله شما هستيد.» عمر با شنيدن اين سخن برجهيد و به سلمان حمله كرد تا او را بزند، ولى اميرالمؤمنين على عليه السلام جلو عمر را گرفت و از كتك زدن سلمان جلوگيرى نمود. آن‏گاه على عليه السلام به اصحابش فرمود: «خدا
شما را رحمت كند، برخيزيد و از اين‏جا برويد.» آنها از روى اعتراض مجلس را ترك كردند.
در درگيرى بيعت گرفتن، پس از آن كه با اجبار شديد از حضرت على عليه السلام بيعت گرفتند، نوبت به ياران على عليه السلام رسيد. هنگامى كه نوبت به سلمان رسيد، او بيعت نمى‏كرد. يقه‏ى او را گرفتند و آن‏چنان به سويش حمله كرده و بر گردنش كوبيدند كه شكاف برداشت و ورم كرد؛ چنان كه سلمان خود مى‏گويد:
«ثُمّ اَخَذُونِى وفرُجِئُوا عُنُقى حتّى تَرَكُوها مِثْلِ السَّلْعَةِ ثُمَّ فَتَلُوا يَدىّ فَبايَعْتُ مُكْرَهاً ...»؛ سپس مرا گرفتند و با يورش به گردنم آسيب رساندند، به گونه‏اى كه آن را در حال شكاف و آماس رها نمودند. پس دستم را تاب دادند، آن‏گاه با اجبار (در ظاهر) بيعت كردم.
عجيب اين كه سلمان در اين شرايط سخت، به عمر گفت: «من گواهى مى‏دهم كه از رسول خدا صلى الله عليه وآله شنيدم كه به تو فرمود: گناهان و عذاب امت تا روز قيامت بر گردن تو و رفيقت مى‏باشد كه با او بيعت كرده‏اى.»
از ديگر مواردى كه ميزان تقرب و ارادت سلمان را نسبت به پيامبر صلى الله عليه وآله و خاندان آن حضرت مى‏رساند آن كه: به هنگام زفاف حضرت زهرا عليها السلام آن حضرت را بر «شهباء» (قاطر مخصوص پيامبر صلى الله عليه وآله) سوار كردند. رسول اللَّه صلى الله عليه وآله فرمان داد كه سلمان قاطر را از جلو ببرد و خود از دنبال، آن را مى‏راند(34).
هم‏چنين از سلمان نقل شده است كه فرمود:
در محضر حضرت زهرا عليها السلام بودم، ديدم كه فاطمه عليها السلام نشسته بود و آسيابى پيش روى او قرار داشت و به وسيله‏ى آن مقدارى جو را آرد مى‏كرد. نگاه كردم و ديدم دسته‏ى آسياب خون آلود است و حسين عليه السلام كه در آن هنگام كودك شيرخوارى بود، در گوشه‏ى خانه بر اثر گرسنگى به شدت گريه مى‏كند. عرض كردم: اى دختر رسول خدا صلى الله عليه وآله ! چندان خود را به زحمت نينداز و اينك اين فضّه، كنيز شما، در خدمت حاضر است. فرمود: رسول خدا صلى الله عليه وآله به من سفارش نمود تا كارهاى خانه را يك روز من و روز ديگر فضّه انجام دهد. ديروز نوبت فضّه بود و امروز نوبت من است. عرض كردم: من بنده‏ى آزاد شده‏ى شما هستم. من حاضر به خدمت مى‏باشم. يا آسياب كردن جو را به عهده‏ى من بگذار يا پرستارى حسين عليه السلام را. فرمود: من براى پرستارى حسين مناسب‏تر هستم، تو آسياب كردن را به عهده بگير. من مقدارى از جو را آسياب كردم. ناگهان صداى اذان شنيدم به مسجد رفتم و نماز را با رسول خدا صلى الله عليه وآله خواندم. پس از نمار اين مطلب را به على عليه السلام گفتم. آن حضرت غمگين برخاست و به خانه رفت. پس ديدم خندان بازگشت. رسول خدا صلى الله عليه وآله از علت خنده‏اش پرسيد. امام على عليه السلام عرض كرد: نزد فاطمه عليها السلام رفتم، ديدم او به پشت خوابيده و حسين عليه السلام روى سينه‏اش به خواب رفته است و آسياب در پيش روى او بى آن‏كه دستى آن را بگرداند خود به خود مى‏چرخد. رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: اى على! آيا نمى‏دانى كه براى خدا فرشتگانى است كه در زمين گردش مى‏كنند تا به محمد و آل محمد صلى الله عليه وآله خدمت كنند؟ اين خدمت آنها تا روز قيامت ادامه دارد(35).
البته درباره‏ى ميزان پاى‏بندى، علاقه و اخلاص سلمان نسبت به اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام مطالب و روايات گوناگونى نقل شده است و مناسب است در اين‏جا مطلبى از حضرت ثامن الحجج عليه السلام نقل شود تا ميزان عظمت و حقيقت سلمان بر ما بيشتر مكشوف گردد. چنان كه نوشته‏اند، جماعتى از شيعيان در خراسان، براى زيارت حضرت رضا عليه السلام به در خانه‏ى آن حضرت رفتند و اجازه‏ى ورود به منزل طلبيدند. آن حضرت به آنها اجازه نداد. پس از چند روز رفت و آمد به آنها اجازه‏ى ورود داده شد و به محضر آن حضرت رسيدند. آنها هنگام اجازه گرفتن به دربان گفته بودند ما از شيعيان على عليه السلام هستيم، حضرت رضا عليه السلام به آنها فرمودند:
«وَيْحَكُمْ ! إنَّما شِيعة اميرالمؤمنين الحسن والحسين وسلمان وابوذر ومقداد وعمار ومحمد بن ابى بكر، الَّذينَ َلم يَتخالَفُوا شيئاً مِن أوامِرِه»؛ واى بر شما! شيعيان امير مؤمنان على عليه السلام عبارت بودند از: حسين عليه السلام، سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و محمد بن ابوبكر. آنان كه هيچ‏گاه از اوامر على عليه السلام مخالفت نكردند و همواره پيرو آن حضرت بودند(36).
شايستگى و شخصيت سلمان باعث منزلت ويژه‏ى او نزد پيامبر صلى الله عليه وآله شده بود. در اين رابطه امام على عليه السلام فرموده است:
روزى سلمان در محضر رسول خدا صلى الله عليه وآله نشسته بود. شخص مغرورى آمد و سلمان را با كمال گستاخى از محضر آن حضرت دور كرد و خود به جاى سلمان نشست. پيامبر صلى الله عليه وآله به قدرى خشمگين شد كه چشمانش سرخ گرديد و رگ آبى ميان دو چشمش آشكار شد و با تندى به او گفت: تو مردى را از جايش دور ساختى كه خداوند او را در آسمان دوست دارد و رسول خدا صلى الله عليه وآله در زمين، و مكرر دوستى خود را به او آشكار نموده است. تو مردى را دور مى‏كنى كه هرگاه جبرئيل نزد من مى‏آمد، امر مى‏كرد تا سلام خدا را به او برسانم. مگر نمى‏دانى كه سلمان از من است، هر كس به او جفا كند به من جفا كرده است و هر كس او را بيازارد مرا آزرده است و هر كس او را دور كند مرا دور كرده است؟ آيا نمى‏دانى سلمان كيست؟ خداوند به من امر كرده تا پيشاپيش او را از هنگام مرگ و بلاهاى آينده كه به مردم مى‏رسد، و از گفتار نشان دهنده‏ى حق از باطل آگاه سازم! آن شخص گستاخ پس از عذرخواهى گفت: مگر سلمان مجوسى (زرتشتى) نبود و سپس مسلمان شد؟ پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: نه، او مجوسى نبود، بلكه از روى تقيه (حفظ جان از خطر مرگ) اظهار شرك مى‏كرد، ولى در باطن مؤمن و يكتاپرست بود. اى اعرابى! همان‏گونه باش كه خداوند فرموده است: «وَ مَآ ءَاتَل-كُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَل-كُمْ عَنْهُ فَانتَهُواْ »(37) [يعنى: آنچه رسول خدا صلى الله عليه وآله براى شما آورده است بگيريد و از آنچه نهى كرده است خوددارى كنيد].(38)

علم سلمان‏

سلمان همه جا و همه وقت با پيامبر صلى الله عليه وآله بود. شب‏ها تا ديروقت محضر رسول خدا صلى الله عليه وآله را ترك نمى‏كرد. طبق نقل برخى از همسران پيامبر، شب‏ها ساعاتى را با آن حضرت به خلوت مى‏نشست. در نتيجه، سلمان آن‏چنان موقعيتى در حضور پيامبر به دست آورده بود كه او را از خاندان آن حضرت به حساب مى‏آوردند. روح سلمان تشنه‏ى فهميدن و درك كردن بود و دلش مى‏خواست هر لحظه بياموزد و بداند و بشنود و هر لحظه در انتظار فهميدن مطالب تازه‏تر، لطيف‏تر و دقيق‏تر بود. رسول خدا صلى الله عليه وآله، آن استاد كل كه مأموريت غيبى داشت كه با هر كس مطابق فهمش سخن بگويد و به اندازه‏ى استعداد و دركش تعليم دهد، سلمان را با عشق و علاقه مى‏پذيرفت و با او انس مى‏گرفت و به او چيزهايى تعليم مى‏داد كه احدى از اصحاب جز او قوه‏ى تحمل آن را نداشت. زيبايى روح و جلال انسانيت و احساس ظريف و پر جذبه‏ى پيامبر صلى الله عليه وآله آن‏چنان در سلمان اثر مى‏گذاشت كه روحش سيراب و قلبش پر مى‏شد. آرى، دست تقدير، سلمان را به آن جايى كه بنا بود برساند، رساند. سلمان به عالى‏ترين نقطه‏ى كمال رسيد؛ به طورى كه احساس مى‏كرد گويى از زير آسمان سرپوشيده و بسته روزنه‏اى به بيرون اين عالم گشوده شده كه صداى نرم ريزش جريان‏هاى اعجازآميز غيبى را در درون خود مى‏شنود. به همين سبب است كه آورده‏اند او «اسم اعظم» را كه رمز دانش اولين و آخرين است مى‏دانست(39).
راجع به علم سلمان از امام باقر عليه السلام نقل كرده‏اند كه آن حضرت از «فضل بن يسار» پرسيد: «آيا مى‏دانى معناى اين كلمه كه حضرت على عليه السلام درباره‏ى سلمان فرمود كه «سلمان علم اول و آخر را دارد» چيست؟» فضل گفت: مقصود اين است كه دانش بنى اسرائيل و دانش رسول اللَّه و دانش على را داشت(40).
جابر بن عبداللَّه انصارى مى‏گويد: از رسول اكرم صلى الله عليه وآله فضل سلمان را پرسيدم. حضرت فرمود: «اى جابر! سينه‏ى سلمان اقيانوس دانش‏هاى بى‏پايان است و اين امتياز فقط نصيب سلمان شده كه همه‏ى علوم را بداند.» سپس اضافه كرد: «جابر! هر كه به سلمان كينه ورزد به خدا غضب كرده و هر كه او را دوست بدارد من نيز دوستدار او هستم.»(41)

كرامات سلمان‏

درباره‏ى كرامات سلمان نيز در روايات و اخبار اسلامى، به ويژه شيعه، مطالب قابل توجهى آمده است كه براى شناخت بيشتر اين شخصيت ارزشمند به مواردى از آن اشاره مى‏شود.
يكى از آن موارد چنين است:
روزى ابوذر غفارى به ديدن سلمان رفت. ديگ غذاى سلمان روى آتش بود. به هنگام سخن، ديگ وارونه شد، ولى از آب گوشت آن چيزى نريخت. ابوذر بسيار تعجب كرد. سلمان ديگ را برداشت و روى آتش نهاد. براى بار دوم در حين سخن ديگ سرازير شد، ولى باز هم چيزى از آن نريخت. ابوذر كه شگفت‏زده شده بود از منزل خارج شد و در اين باره فكر مى‏كرد. ناگاه با على عليه السلام برخورد كرد. على عليه السلام از او پرسيد: چرا از منزل سلمان بيرون آمدى و چرا ناراحت هستى؟ ابوذر ماجرا را گفت. امام على عليه السلام فرمود: اى ابوذر! اگر آنچه سلمان مى‏داند براى تو بازگو كند [ چون انديشه‏ات كشش آن را ندارد ]خواهى گفت: خدا قاتل سلمان را رحمت كند؛ چرا كه خيال مى‏كنى او اين كارها را به وسيله‏ى سحر و جادو انجام مى‏دهد. اى ابوذر! سلمان از باب‏هاى الهى است. كسى كه او را درست بشناسد و بپذيرد، مؤمن است و كسى كه او را انكار كند و فضايل او را نپذيرد، كافر است و سلمان از ما اهل بيت است(42).
از خبرهاى غيبى سلمان اين بود كه سال‏ها قبل از جنگ جمل، شترى را براى فروش به مدينه آوردند. سلمان آن شتر را زد. به سلمان گفتند: اين حيوان است، چرا آن را مى‏زنى؟ سلمان در پاسخ گفت: اين شتر، حيوان نيست؛ بلكه عسكر پسر كنعان جنّى است و به صاحبش مى‏گفت: اين عسكر را در اين‏جا نفروش. آن را به محل «حوأب» ببر و در آنجا پول خوبى براى آن مى‏دهند. آن شتر را در مدينه به هفتصد درهم خريدند و همان‏گونه كه سلمان پيشگويى كرده بود عايشه در جنگ جمل بر آن شتر سوار شد و به جنگ على عليه السلام و سپاهش پرداخت. به راستى، چرا سلمان آن شتر را مى‏زد؟ و اين زدن چه پيامى داشت؟ سلمان با زدن اين شتر مى‏خواست تنفّر خود را از هر چيزى كه وسيله و عامل كمك به افرادى است كه به جنگ با اولياى خدا مى‏روند آشكار كند و پيوند مقدس خود را با على عليه السلام اظهار نمايد و به مسلمانان پيام دهد كه خشم و نفرت خود را از حاميان باطل آشكار كنيد و به اولياى خدا بپيونديد(43).
«مسيّب بن نخبه فزارى» جزو رؤسا و فرماندهان عراق بود. وى از جمله شصت نفرى است كه در جنگ «يرموك» براى سركوب لشكر شصت هزار نفرى «غسان» شركت داشت. مسيّب مى‏گويد:
وقتى سلمان به ديار ما، عراق، آمد - ظاهراً براى طرح شهرسازى كوفه - من هم جزو افرادى بودم كه به استقبال او رفتيم. آن‏گاه كه به سرزمين كربلا رسيديم، سلمان گفت: «هنا مصارع اخوانى، هناك حالهم، هنا مناخ ركابهم، هنا مهراق دمائهم، يقتل بها ابن خير النبيين ويقتل بها خير الآخرين»؛(44) اين‏جا قتلگاه برادران من است. در اين‏جا بار و اثاث خويش را به زمين مى‏گذارند. اين‏جا خوابگاه آنان است و شتران خود را براى هميشه خواهند خوابانيد. در اين‏جا خون‏هاى مقدس آنان بر زمين ريخته خواهد شد. در اين سرزمين فرزند بهترين پيامبران كشته خواهد شد. در اين مكان بهترين بازماندگان خاندان رسالت شربت شهادت خواهند نوشيد.
بعد به سرزمين «حروراء» كه محل اجتماع خوارج نهروان بود، رسيديم. سلمان پرسيد: نام اين مكان چيست؟ گفتيم: حروراء. آن‏گاه افزود: از اين‏جا بدترين لاحقين خروج كرده‏اند و بعد از اين هم بدترين لاحقين خروج خواهند كرد؛ اما وقتى به كوفه رسيديم گفت: «هذه قبة الاسلام»؛ اين‏جا بارگاه اسلام است(45).
باز در مورد خبر دادن سلمان از واقعه‏ى عاشورا و سرزمين كربلا آورده‏اند: در ماجراى قيام امام حسين عليه السلام و حركت آن حضرت از مكه به سوى كوفه، گروهى از همراهان «زهير بن قين» نقل كردند كه ما همراه كاروان زهير از مكه به سوى مدينه حركت مى‏كرديم، ولى نمى‏خواستيم با كاروان امام حسين عليه السلام هم‏منزل گرديم؛ چرا كه تصميم نداشتيم حسين عليه السلام را يارى كنيم. با اين وجود، در يكى از منزل‏گاه‏ها، كاروان ما با كاروان امام حسين عليه السلام به هم نزديك شد. ما مشغول خوردن غذا بوديم. ناگاه مردى از جانب حسين عليه السلام آمد و گفت: اى زهير بن قين! همانا امام حسين عليه السلام مرا به سوى تو فرستاده است كه بگويم به نزد او بروى. زهير و ما آنچه را در دست داشتيم به زمين گذاشتيم. سكوت مجلس ما را فرا گرفت. ناگاه «ديلم» همسر زهير به او چنين گفت: سبحان اللَّه! آيا پسر پيامبر خدا صلى الله عليه وآله شما را به سوى خود دعوت مى‏كند و شما نزد او نمى‏رويد؟ چه مى‏شود اگر نزد او بروى و سخنش را بشنوى و سپس بازگردى؟!
زهير از سخن همسرش تكان خورد و برخاست و نزد امام حسين عليه السلام رفت. چيزى نگذشت كه شادمان بازگشت؛ به گونه‏اى كه صورتش مى‏درخشيد. سپس دستور داد تا خيمه‏ها را برچينند و بارها و وسايل سفر او را به سوى امام حسين عليه السلام ببرند. آن‏گاه گفت: هر كس مى‏تواند همراه من بيايد وگرنه اين‏جا آخرين ديدار من با شما است. پس از آن به ياران خود روى نموده و گفت: ما در فتوحات اسلام به نبرد «بلنجر» رفتيم و خداوند ما را پيروز كرد و غنايم بسيارى به دستمان آمد. در اين غزوه سلمان فارسى همراه ما بود و به ما گفت: آيا از آنچه به دست آورده‏ايد خشنوديد؟ گفتيم: آرى. سلمان گفت: هنگامى كه سرور جوانان آل محمد صلى الله عليه وآله حسين عليه السلام را ديدار كنيد، آن‏گاه از جنگ كردن همراه او از اين غنيمت‏ها كه امروز به دست شما رسيده است شادمان‏تر خواهيد بود. زهير به حسين بن على عليه السلام پيوست و با او بود تا اين‏كه در ركابش در روز عاشورا به شهادت رسيد(46).
در اين‏جا ما سلمان را به عنوان مجاهدى پيكارگر در جبهه‏ى اسلام بر ضد كفر مى‏نگريم و هم او را در اوجى از كرامات مى‏بينيم كه خبر از آينده مى‏دهد و به ياد جهاد بزرگ امام حسين عليه السلام افتاده است و همان جا براى امام حسين عليه السلام سرباز جانباز آماده مى‏سازد.

زهد و ساده‏زيستى سلمان‏

در باب زهد سلمان نيز حكايات و مطالب فراوانى نقل شده است. شخصيت او در نزد زهّاد و عرفا و حتى متصوفين برجسته بوده و هست و بالاترين نوع آن را مى‏توان در زمان حاكميت و فرماندارى او در مداين مثال زد كه در جاى خود به آن پرداخته مى‏شود. اما در اين‏جا مناسب است نمونه‏هايى از زهد او را ذكر نماييم:
1. ابووائل مى‏گويد: با دوستم به ملاقات سلمان رفتيم و مهمان او شديم. گفت: اگر رسول خدا صلى الله عليه وآله از تكلّف نهى نكرده بود، خود را به زحمت انداخته و غذاى خوبى را براى شما آماده مى‏كردم. پس نان و نمك حاضر كرد. دوستم گفت: اگر سبزى هم مى‏بود بهتر بود. سلمان برخاست و آفتابه‏ى خود را برد و آن را نزد سبزى‏فروش گرو گذاشت و مقدارى سبزى گرفت و آورد. در پايان دوستم گفت: خدايا شكر كه ما را به اين غذاى ساده قانع كردى. سلمان گفت: «لو قنعت رزقك لم تكن مطهرتى مرهونة»؛ اگر تو اهل قناعت بودى آفتابه‏ى من گرو نمى‏رفت(47).
2. در هنگام حكومت سلمان در مداين حقوق سالانه‏ى او پنج هزار (درهم يا دينار) بود و از دسترنج كار خود مانند حصيربافى زندگى خود را تأمين مى‏كرد. او روپوشى داشت كه قسمتى از آن را مى‏پوشيد و قسمتى از آن را فرش خود نموده بود. او خانه‏اى نداشت، بلكه سايه‏ى ديوارها و درخت‏ها را محل سكونت خود قرار مى‏داد. شخصى از ارادتمندان او گفت: اجازه بده خانه‏اى براى تو بسازم تا در آن سكونت كنى. سلمان در پاسخ گفت: نيازى به آن ندارم. آن شخص همواره از سلمان مى‏خواست كه چنين اجازه‏اى را به او بدهد تا اين كه روزى وصف خانه‏اى را كه مى‏خواست براى سلمان بسازد به سلمان گفت كه: خانه‏اى برايت بسازم كه اگر در ميان آن پاهايت را دراز كنى به ديوار آن اصابت نمايد. سلمان به ساختن چنين خانه‏ى ساده‏اى اجازه داد. آن شخص چنين خانه‏اى را براى سلمان ساخت(48).
3. سلمان در بستر مرگ گريه مى‏كرد. سعد بن ابى‏وقاص راز گريه‏ى او را پرسيد. در پاسخ گفت: رسول خدا صلى الله عليه وآله با ما عهد كرد كه توشه‏ى هر يك از شما از دنيا به اندازه‏ى توشه‏ى يك مسافر باشد، ولى در كنار من اين اثاثيه‏ها را مى‏بينى. از اين رو، نگران هستم(49).
4. شخصى از سلمان پرسيد: چرا لباس نو نمى‏پوشى و به لباس كهنه و ساده قناعت مى‏كنى؟ او در پاسخ گفت: «انَّما اَنا عَبْدٌ فَاذا اُعتِقْتُ يوماً لَبسْتُ»؛ همانا من بنده هستم. هر گاه روزى آزاد شدم لباس نو خواهم پوشيد(50).
5. روزى خليفه‏ى دوم از سلمان پرسيد: من شبيه پادشاهان هستم يا شبيه خليفه‏ى پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله ؟ سلمان در پاسخ فرمود: اگر تو از ماليات مسلمانان كه از اراضى آنها به دست آمده يك درهم يا كمتر يا بيشتر بگيرى پس آن را در راه باطل مصرف نمايى شاه هستى وگرنه خليفه مى‏باشى. عمر از نصيحت از دل برخاسته‏ى سلمان تحت تأثير قرار گرفت و گريست(51).
6. در احياء العلوم غزالى نقل شده است: گاهى عمر بن الخطاب به سلمان مى‏گفت: عيوب مرا بگو. روزى با سلمان رو به رو شد و به او گفت: چه چيز از ناحيه‏ى من به تو مى‏رسد كه آن را ناخوش دارى؟ سلمان در جواب گفت: تو بر سر يك سفره دو گونه خورش مى‏گذارى و تو داراى دو لباس حُلّه (لباس مخصوص يمنى) هستى كه يكى را شب و ديگرى را در روز مى‏پوشى(52).

خدمات ديگر سلمان‏

درباره‏ى مقام و منزلت علمى سلمان مطالب بسيارى نقل شده است. افزون بر اشاراتى كه درباره‏ى دانش و مرتبه‏ى رفيع علمى او از زبان معصومين عليه السلام بيان شده و هم‏چنين تدابير او در حفر خندق و نيز مسأله‏ى منجنيق در غزوه‏ى طائف، در لا به لاى متون و منابع تاريخى مسلمين از برخى كارها و تلاش‏هاى علمى ديگر سلمان نيز سخن به ميان آمده است. از جمله اين كه سلمان از همان آغاز آشنايى و دلبستگى به آيات قرآن در اين انديشه و نياز بود كه آيات قرآن را به زبان فارسى براى مردم خود ترجمه كند. متأسفانه امروز ترجمه‏اى از قرآن به روايت سلمان در دست نيست و بسيارى بر اين باورند كه ترجمه‏ى تفسير طبرى نخستين ترجمه‏ى قرآن به زبان فارسى است. اما در مآخذ قابل توجه، سلمان را نخستين كسى مى‏دانند كه با اجازه‏ى پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله به ترجمه‏ى فارسى آيات قرآن پرداخت. از جمله كسانى كه به اين موضوع اشاره داشته‏اند مى‏توان از «شهفور ابوالمظفر اسفراينى» مؤلّف تفسير تاج التراجم ياد نمود. هم‏چنين شمس الائمه، محمد بن احمد بن سهل السرخسى (م 483 ه . ق) نيز در جلد اول المبسوط به ترجمه‏ى قرآن كريم به زبان فارسى توسط سلمان اشاره دارد(53). سرخسى در همان كتاب آورده است كه سلمان سوره‏ى فاتحه را بنا به درخواست ايرانيان به فارسى برگرداند و به نزد آنان فرستاد تا در نماز بخوانند(54).
برخى از بزرگان علماى شيعه چون شيخ طوسى در فهرست، نجاشى در كتاب و ديلمى در ارشاد القلوب و برخى ديگر، به تصنيفى از سلمان به نام جاثليق ياد كرده‏اند. اين كتاب شامل مذاكرات على عليه السلام با اسقف اعظم روم است كه با قلم سلمان فارسى نوشته شده و در حقيقت تقريرات و مصاحبه‏ى اميرالمؤمنين على عليه السلام است كه به قلم سلمان‏نگارش يافته و در پاره‏اى از منابع هم مطالب كتاب مذكور درج شده است(55).
حتى زمانى كه سلمان عهده‏دار فرماندارى ولايت مداين بود، گويا در همان بناى تاريخى مداين براى مردم شهر برنامه‏ى آموزش و درس قرار داد؛ چنان كه نقل شده است جمعى حدود هزار نفر در مجلس درس او حاضر مى‏شدند و سوره‏ى يوسف را براى آنان تفسير مى‏كرد. (انتخاب اين سوره شايد از اين رو بود كه هم داستان آن شيرين و جالب و در سطح عموم مردم بود و هم درس كشوردارى، امانت، عفت، تقوا، تعاون، همكارى و توسعه‏ى كشاورزى را مى‏آموخت و هم عاقبت ناخوشايند مجرمان را نشان مى‏داد)(56). سلمان عامل مهمى در توسعه‏ى اسلام در ايران بود؛ به طورى كه در برخى از متون تاريخى آمده است: پس از آن كه سلمان در مداين استقرار يافت و اصفهان فتح شد براى ديدار زادگاهش يعنى روستاهاى جى به اصفهان رفت و مدتى در آنجا ماند و به رسيدگى امور مذهبى مردم آنجا پرداخت(57).

سلمان در فتح ايران‏

در زمان خليفه‏ى دوم، در سال شانزده هجرى قمرى، سپاه اسلام شهرهاى ايران را يكى پس از ديگرى آزاد كرد و در جنگ بزرگ قادسيه لشكر ايران شكست سختى خورد و زمينه‏ى آزادسازى شهر مداين فراهم گرديد. شهرها و قلعه‏هاى مداين ماه‏ها در محاصره‏ى سپاه اسلام بود؛ سپاهى كه از شصت هزار نفر تشكيل مى‏شد. در رأس سپاه اسلام افرادى مانند سعد بن ابى‏وقاص، سلمان فارسى و حذيفة بن يمان بودند. فرمانده‏ى سپاه سعد وقاص بود، ولى سلمان به عنوان رائد (ناظر و جلودار و راهنما) و داعيه (روحانى دعوت كننده به اسلام) در پيشاپيش سپاه قرار داشت. هر شهرى كه گشوده مى‏شد سلمان مراقب بود كه در آن قتل و غارت نشود و انضباط اسلامى و اخلاق رعايت شود. او پس از سال‏ها دورى، اكنون به كشورش ايران بازگشته بود تا شاهد آزادى توده‏هاى محروم و ستمديده شود و كاخ‏ها و ثروت‏هاى چپاول شده توسط شاهان را در اختيار محرومان بگذارد. سلمان براى اين آمده بود كه مبادا از ناحيه‏ى برخى از منافقان مسلمان‏نما كه در سپاه اسلام رخنه كرده بودند، به ملت ايران ستمى گردد.
در آستانه‏ى پيروزى هر شهرى سلمان به زبان فارسى در طى سه روز سه بار مردم را به دين اسلام دعوت مى‏كرد تا به آنان كه به اسلام جذب مى‏شوند آسيبى نرسد. خلاصه‏ى دعوت سلمان از مردم چنين بود: من از شما هستم و به شما علاقه‏مندم و سه بار شما را به پذيرش اسلام دعوت مى‏كنم. اگر به اسلام گرويديد برادران ما خواهيد شد و در كنار ما قرار مى‏گيريد، آن‏گاه بر اساس تعاون و برادرانه زندگى مى‏كنيم و از امكانات يكديگر بهره‏مند خواهيم شد وگرنه بايد به حكومت اسلامى «جزيه» (ماليات سرانه‏ى سالانه) بپردازيد و در صورت نپرداختن جزيه آماده‏ى جنگ شويد و خداوند خيانت‏كنندگان را دوست ندارد(58).
به اين ترتيب، در ماه صفر سال شانزدهم هجرى، مداين مقر فرمانروايى امپراطورى ساسانى فتح گرديد و كاخ مداين تبديل به محل نماز و تبليغ اسلام و تدريس و اقامه‏ى نماز جمعه و جماعت و بررسى مسايل اجتماعى، سياسى و اقتصادى اسلام شد.

سلمان در مداين‏

سلمان پس از فتوحات عمده‏اى كه توسط سپاه اسلام در ايران صورت گرفت به مدينه بازگشت و هم‏چنان براى سامان بخشيدن امور مسلمانان در صحنه بود. از طرفى، مداين از نظر اهميت يك مركز حساس بود كه براى اداره‏ى آن به يك استاندار كاردان، پارسا، مدير و هوشمند نياز بود تا اسلام را به طور شايسته در آن سرزمين جايگزين افكار و آداب و رسوم پيشينيان سازد.
چه كسى مى‏توانست چنين كار مهمى را به عهده بگيرد؟ پاسخ اين بود كه سلمان شايسته‏ى اين كار است. خليفه‏ى دوم با صلاحديد امام على عليه السلام، سلمان را براى فرمانروايى مداين برگزيد. سلمان به مداين آمد و با نظارت دقيق خود، هم اداره‏ى امور مادى را به عهده گرفت و هم عهده‏دار ارشاد و تبليغ آنجا گرديد.
ساده‏زيستى سلمان در شهرى كه كانون امپراطورى بزرگ شرق، يعنى مركز ساسانيان بود قابل توجه است. سلمان بر خلاف فاتحان روزگار كه پس از كشورگشايى با به دست آوردن غنايم و موقعيت‏ها، داراى ثروت‏هاى افسانه‏اى مى‏شوند بسيار ساده مى‏زيست؛ چرا كه او به مرام مولاى خود على بن ابيطالب عليه السلام عمل مى‏نمود. سلمان وقتى كه وارد مداين شد به كاخ باشكوه آنجا پا نگذاشت و آن را براى سكونت خود برنگزيد. حتى خانه‏ى معمولى براى خود انتخاب نكرد، بلكه در سايه‏ى درخت‏ها و ديوارها سكونت مى‏كرد و دادگاه او دكانى در بازار بود كه محل سكونت او نيز معمولاً همان جا واقع شده بود.
برخى مى‏نويسند خانه‏ى او حجره‏ى ساده‏اى بود كه با اصرار حذيفة بن يمان ساخته شد. روزى همين اتاق محقر او آتش گرفت. او قرآن و شمشيرش را برداشت و از آنجا خارج شد و گفت: «سبك‏باران اين گونه نجات مى‏يابند.»
شخصى به خانه‏ى او آمد. در خانه‏اش چيزى جز شمشير و قرآن نيافت. با تعجب پرسيد: در اين خانه چيزى جز شمشير و قرآن نمى‏يابم. سلمان گفت: «خانه‏ى وحشتناكى در پيش داريم، به زودى زندگى خود را به آنجا مى‏بريم» و منظورش قبر بود(59).
هنگامى كه سلمان در مداين بود همواره به وسيله‏ى نامه از رهنمودهاى امام على عليه السلام بهره‏مند مى‏شد(60). خليفه‏ى دوم در هنگام حاكميت سلمان در مداين با توجه به گزارش برخى عواملش در آنجا براى او نامه‏اى نوشت و سلمان را به خاطر پنج موضوع مورد سرزنش قرار داد:
«اول اين كه در مورد حذيفة بن يمان فرمانرواى سابق مداين خبرهايى به من مى‏رسد. او را تحت نظر بگير؛ چرا كه در اين مورد كوتاهى مى‏كنى(61).
دوم اين كه شنيده‏ام حصيربافى مى‏كنى و نان جوين مى‏خورى (يعنى با اين كار شخصيت و مقام استاندار اسلامى شكسته مى‏شود).
سوم اين كه چرا حقوقى كه براى تو تعيين شده و به تو مى‏رسد در زندگى خود مصرف نمى‏كنى؟
چهارم اين كه اين روشى كه تو برگزيده‏اى، حكومت را نزد مردم آنجا خوار و پست مى‏نمايد (يعنى عرب را در برابر عجم كوچك مى‏كند) تا آنجا كه مردم از تو نمى‏ترسند و بار خود را بر دوش تو مى‏نهند، تو را پلى قرار داده‏اند و روى آن راه مى‏روند، اين امور موجب سرشكستگى حكومت مى‏گردد.
پنجم اين كه بايد مردم تحت تأثير حكومت قرار گيرند و شكوه حكومت آنها را مجذوب سازد.»
پاسخ سلمان به عمر بن خطاب جالب و قابل توجه است. فرماندار مداين پس از حمد و ستايش پروردگار جواب خليفه‏ى دوم را داده است كه به اختصار در اين‏جا نقل مى‏گردد:
«1. نوشته بودى درباره‏ى رفتار حذيفة بن يمان تحقيق و نظارت نمايم و نيك و بد او را براى تو گزارش كنم، ولى خداوند مرا از اين كار (سوء ظن به مؤمن و تجسس و بدبينى و بدگويى) نهى كرده است.
2. حصيربافى و نان جو خوردن من عيب نيست. سوگند به خدا، بافتن حصير و خوردن نان جو و بى‏نيازى از افزون‏خواهى، نزد خدا بهتر و به تقوا نزديك‏تر است از طمع به حق مردم و ادعاى بى‏جا. من پيامبر صلى الله عليه وآله را مى‏ديدم كه نان جو مى‏خورد و از آن خشنود بود نه غمگين.
3. در مصرف حقوق خود در راه آسايش زندگى‏ام، سوگند به خدا، آنچه را كه دندان‏هايم خُرد كند و از گلويم پايين رود، خواه گندم باشد يا مغز كله‏ى گوسفند يا سبوس جو، برايم يكسان است و من حقوق ماهيانه‏ى خود را براى روز نياز و بيچارگى‏ام (روز قيامت) مصرف كرده‏ام.
4. اما اين كه خيال كرده‏اى من حكومت را با اين رفتارم خوار مى‏كنم و شخصيت خود را سبك مى‏نمايم تا آنجا كه مردم مرا پلى براى مقاصد خود قرار مى‏دهند، اين را بدان كه خوارى در راستاى اطاعت پروردگار در نزد من از عزّت در نافرمانى او بهتر است. وانگهى پيامبر صلى الله عليه وآله را ديدم با داشتن مقام بزرگ نبوت، به توده‏ى مردم نزديك مى‏شد و با آنها انس مى‏گرفت، آن‏چنان كه گويى جزء آنان است. غذايش نرم نبود، لباس خشن مى‏پوشيد و همه‏ى مردم از قريش و از عرب و عجم و سياه و سفيد در نظرش يكسان بودند.
5 . من اين‏جا نيامده‏ام كه مردم را تحت فشار قرار دهم. من آمده‏ام با ارشاد و راهنمايى، حدود الهى را به پا دارم و همه‏ى مردم را با تعلميات اسلام آشنا كرده و پاكسازى نمايم. من در اين راستا مطابق [ نظر ]حضرت على عليه السلام رفتار مى‏كنم و راه او را مى‏پيمايم. اين را بدان كه اگر خداوند سعادت و رشد اين مردم را مى‏خواست كسى را كه عالم‏ترين و بهترين اصحاب پيامبر صلى الله عليه وآله بود يعنى على عليه السلام را بر آنها مى‏گماشت. اگر اين امت از خدا مى‏ترسيد و از دستورات پيامبر صلى الله عليه وآله پيروى مى‏كرد تو را اميرمؤمنان نمى‏ناميد. هر گونه كه مى‏خواهى داورى كن. اين دنيا گذرگاه است. به عفو خدا و تأخير عقوبت الهى مغرور مباش و بدان كه به زودى به كفر ظلم خود هم در دنيا و هم در آخرت خواهى رسيد و به زودى از آنچه تا كنون يا در آينده انجام بدهى بازخواست خواهى شد و حمد و سپاس مخصوص خداى يكتاست.»(62)
اين سخنان بيانگر آزادگى و صلابت و شهامت فوق العاده‏ى سلمان است. به هر حال، سيره و روش سلمان در حكومت و زمامدارى مى‏تواند الگوى مناسب و ارزشمندى براى هر حاكم و والى مسلمانى به شمار آيد.
پيش از اين درباره‏ى خصوصيات و ويژگى‏هاى سلمان، خاصه زهد و ساده‏زيستى او، مطالبى ذكر شد. در اين‏جا مناسب است نمونه‏اى از حكايات دوران زمامدارى او را در مداين بازگو نماييم.
شخصى مى‏گويد: سلمان را مى‏ديدم كه گاهى گوشت مى‏خريد و آن را مى‏پخت و بينوايان را دعوت مى‏كرد و آنها مى‏آمدند و كنار سفره‏ى سلمان با شخص سلمان مى‏نشستند و از آبگوشت او مى‏خورند و او شاد بود كه با آنها مأنوس است و هم‏نشينى با آنان را دوست دارد(63).
نقل كرده‏اند روزى شخص غريبى از شام به مداين آمد. او مسافر تازه واردى بود و سلمان فرمانرواى مداين را نمى‏شناخت. بار علفى بر دوش كشيده و رنج سفر از يك سو و سنگينى از سوى ديگر او را خسته كرده بود و منتظر بود از كسى خواهش كند تا او را كمك نمايد. ناگاه شخصى را كه سيماى ظاهرش به كارگرها شباهت داشت ديد. او سلمان بود. صدا زد: اى بنده‏ى خدا! بيا اين بار مرا تا فلان جا حمل كن. سلمان بى آن‏كه خم به ابرو بياورد، با كمال اشتياق و اخلاص، بار علف آن مسافر غريب را به دوش خود كشيد و به سوى مقصد حركت كردند. در مسير راه وقتى مردم سلمان را مى‏ديدند احترام مى‏گذاردند و در محلى در مسير راه، جمعى از مردم با تعظيم خاصى گفتند: سلام بر امير! سلام بر امير! مسافر كم كم فهميد كه آن شخص، مورد احترام همه‏ى مردم است و او را با عنوان امير خطاب مى‏كنند. ناگهان ديد جمعى به سرعت آمدند تا بار از او بگيرند و به مسافر گفتند: مگر تو اين شخص را نمى‏شناسى. اين، سلمان، فرمانرواى مداين است. مسافر شامى سخت شرمنده شد و به عذرخواهى پرداخت. نزد سلمان آمد و عاجزانه خواست كه او را ببخشد و بار را به او تحويل دهد، ولى سلمان به او گفت: تا اين بار به مقصد نرسانم به تو نخواهم داد(64).
در مورد تشويق او به تحصيل دانش آمده است:
روزى سلمان در مداين با مردى كنار رودخانه‏ى دجله آمدند. آن مرد از آب دجله آشاميد. سلمان به او گفت: باز هم بياشام. او گفت: سيراب شدم و ديگر ميل ندارم. سلمان فرمود: آيا اين مقدار آبى كه از رودخانه‏ى دجله آشاميدى چيزى از آن كم شد؟ او گفت: از اين همه آب فراوان مگر چيزى با نوشيدن من كم مى‏شود؟ سلمان گفت: علم و دانش نيز چنين است، هر چه از آن بياموزى، چيزى از آن كم نمى‏شود. بنابراين تا توان دارى در كسب دانش جديت كن و از درياى علم بهره بگير(65).

سلمان از نگاه فرق‏

سلمان گذشته از مقام والايى كه نزد شيعيان دارد در نزد مذاهب و فرق اهل سنّت نيز مورد تكريم و منزلت است. هم‏چنين صنعت‏كاران و اصناف پس از قرون اول (هجرى) سلمان را اولين صنعت‏كار مى‏دانستند؛ زيرا وى شنا كردن، خندق ساختن و صنايع دستى مى‏دانست و او بود كه اول بار مأمور شد كه سر اصحاب و ياران پيامبر صلى الله عليه وآله را بتراشد(66).

به سوى معبود

سرانجام سلمان، پس از عمرى تلاش و مجاهدت در يافتن حق و حقيقت، به آن دست يافت و به رستگارى كامل نايل گرديد. او همواره با درايت و درستى و صحت و عافيت تمام از همه‏ى گذرگاه‏هاى پر پيچ و خم زمان خود به سلامتى عبور كرد. به ويژه هنگامى كه بسيارى به حق، پشت پا زدند و از ولايت امام على عليه السلام عدول نمودند، سلمان با استوارى راست‏قامت ماند و به فرموده‏ى امام باقر عليه السلام: «كانَ سلمانُ مِن المتوسّمين»؛ سلمان از هوشمندان بود(67).
سلمان از سال 16 تا سال 34 يا 35 هجرى در مداين به فرمانروايى پرداخت تا اين كه روزهاى آخر عمر پربارش فرا رسيد.
زاذان، كه اصلاً ايرانى بود و از شيعيان و دوستان مخلص حضرت على عليه السلام گرديد و در مداين در اواخر عمر سلمان، خدمتكار و شاگرد مخصوص سلمان به شمار مى‏آمد، مى‏گويد: هنگامى كه مولايم سلمان در بستر مرگ قرار گرفت به او گفتم: وقتى كه شما از دنيا رفتى چه كسى شما را غسل مى‏دهد؟ سلمان فرمود: آن كسى كه پيامبر صلى الله عليه وآله را غسل داد. گفتم: او امير مؤمنان على عليه السلام بود كه اكنون در مدينه است و فاصله‏ى بين مدينه و مداين بسيار دور است. سلمان فرمود: همين كه هنگام مرگ چانه‏ام را بستى صداى پاى او را مى‏شنوى كه علامت وارد شدن اوست و پيامبر صلى الله عليه وآله اين‏چنين به من خبر داده است. زاذان مى‏گويد: در بالين سلمان بودم. همين كه از دنيا رفت چانه‏اش را بستم ناگهان صداى پاى حضرت عليه السلام را شنيدم. به جلو رفتم، چشمم به جمال منوّر على عليه السلام افتاد. ديدم از مركب پياده شد. [ به امداد الهى با طى الارض در چند لحظه از مدينه به مداين آمد.]
آن حضرت به من فرمود: سلمان وفات كرد؟ گفتم: آرى، اى مولاى من! حضرت كنار جنازه‏ى سلمان آمد و روپوش را از روى سلمان برداشت. ديدم سلمان لبخند مى‏زند. امام على عليه السلام خطاب به سلمان فرمود: «مرحباً يا اباعبداللَّه اِذ اَلْقَيْتَ رَسوُلَ اللَّهِ فَقُل لَهُ ما مَرَّ على أخيكَ مِن قَوْمِك»؛ آفرين و خوشا به حال تو اى اباعبداللَّه! هنگامى كه با رسول خدا صلى الله عليه وآله ملاقات نمودى به او بگو كه از ناحيه‏ى قوم تو چه رنج‏ها به من رسيد.
آن‏گاه حضرت على عليه السلام بدن سلمان را غسل داد و كفن كرد و بر آن نماز گزارد. در نماز تكبيرها را بلند مى‏گفت. ديدم دو نفر به او اقتدا كرده‏اند. بعد از نماز از آن حضرت پرسيدم: آن دو نفر چه كسانى بودند؟ و چرا شما تكبيرها را با صداى بلند گفتيد؟ در پاسخ فرمود: آن دو نفر يكى برادرم جعفر طيار بود و ديگرى خضر پيامبر بود كه در نماز بر جنازه‏ى سلمان حاضر شده بودند و با هر يك از اين دو نفر، هفتاد صف از فرشتگان بود كه در هر صفى هزار هزار فرشته در نماز شركت كردند(68).
در آغاز اين روايت ذكر شده است: جابر بن عبداللَّه انصارى مى‏گويد: ما در مدينه نماز صبح را پشت سر على عليه السلام به جماعت خوانديم. پس از نماز به ما رو كرد و فرمود: «اَعظَم اللَّه اَجرَكُم فى اَخيكُم سلمان»؛ خداوند پاداش شما را در مورد برادرتان سلمان فراوان كرد. حاضران متقابلاً به آن حضرت تسليت گفتند. حضرت على عليه السلام عمامه يادگار پيامبر صلى الله عليه وآله را بر سر نهاد و زره آن حضرت را پوشيد و عصا و شمشير آن حضرت را برداشت و سوار بر مركب شد. به قنبر فرمود: «ده گام بشمار». قنبر مى‏گويد: ده گام شمردم: ناگهان خود را در كنار خانه‏ى سلمان در مداين ديدم(69).
مرقد شريف حضرت سلمان در مداين در پنج فرسخى بغداد، نزديك طاق كسرى‏ قرار داد. اين بقعه‏ى ساده يك جهان شكوه معنوى را در خود جاى داده است و به راستى چنين است كه در زيارت‏نامه‏ى او مى‏خوانيم:
از خداوند مى‏خواهم.... مرا بر حيات تو زنده بدارد و بر ممات تو بميراند. تو همانى كه عهد خود را نشكستى.

منابع‏

1 . ابن ابى‏الحديد، شرح نهج البلاغه، قم، بى‏نا، بى‏تا.
2 . ابونعيم اصفهانى، ذكر اخبار اصفهان، ترجمه: دكتر نوراللَّه كسايى، تهران، سروش، چاپ اول، 1377 ش.
3 . ابونعيم اصفهانى، حليةالاولياء، لبنان، بيروت.
4 . ابونعيم اصفهانى، ذكر اخبار اصفهان، تحقيق: سيدحسن كسرى، بيروت، دارالكتب العلميه، طبع الاولى، 1410ق.
5 . الهامى، داوود، سلمان نخستين مسلمان ايرانى، قم، چاپ اول، 1361 ش.
6 . امين، سيدمحسن، اعيان الشيعه، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، بى‏تا.
7 . امينى، عبدالحسين، الغدير، ترجمه: محمدتقى واحدى، تهران، كتابخانه‏ى بزرگ اسلامى، 1363 ش.
8 . حلبى، على‏بن برهان‏الدين، سيرة الحلبية، بيروت، دارالاحياء التراث العربى، 1408ق.
9 . حموى، ياقوت، معجم البلدان، بيروت، دارالاحياء التراث العربى، 1399 ق.
10 . رياحى، محمدحسين، مشاهير زنان اصفهان، اداره‏ى كل فرهنگ و ارشاد اسلامى، اصفهان، چاپ اول، 1375 ش.
11 . صادقى اردستانى، احمد، سلمان فارسى، تهران، انتشارات خزر، چاپ سوم، 1354 ش.
12 . صدوق، محمدبن على‏بن حسين، خصال، ترجمه: محمدباقر كمره‏اى، تهران، اسلاميه، چاپ هفتم، بى‏تا.
13 . طبرى، محمد بن جرير، تاريخ طبرى (الامم و الملوك)، بيروت، دارالاضواء، الطبعة الثالثة، 1403 ق.
14 . عاملى، سيدجعفر مرتضى، سلمان فارسى، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، 1371 ش.
15 . كيهان فرهنگى، سال هفدهم، شماره پياپى 165، تيرماه 1379.
16 . ماسينيون، لويى، سلمان پاك، ترجمه: على شريعتى، بى‏نا، بى‏تا.
17 . مجيب مصرى، محمدحسين، سلمان در ترازوى ادب و تحقيق، ترجمه: حسين يوسفى آملى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ اول، 1373 ش.
18 . محدث قمى، شيخ عباس، بيت الاحزان، تهران، بى‏نا، بى‏تا.
19 . محمدى اشتهاردى، محمد، ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، چاپ اول، 1371 ش.
20 . محمدى اشتهاردى، محمد، زندگى پر افتخار سلمان فارسى، تهران، اسلاميه، چاپ هفتم، بى‏تا.
21 . ملكى، عباس، سلمان فارسى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1372 ش.
22 . مهاجرانى، سيد عطاءاللَّه، بررسى سير زندگى و حكمت و حكومت سلمان فارسى، تهران، انتشارات اطلاعات، چاپ دوم، 1376 ش.
23 . نصيرى، بدرالدين، سلمان محمدى (نخستين ايرانى كه مسلمان شد)، تهران، كانون انتشارات محمدى، 1353 ش.
24 . نهج البلاغه، ترجمه: دكتر سيدجعفر شهيدى، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ اول، 1368 ش.
25 . واقدى، محمد بن سعد، طبقات، ترجمه: دكتر محمود مهدوى دامغانى، تهران، نشر نو، چاپ دوم، 1369 ش.

پی نوشت ها:
1) جى» از مهم‏ترين و وسيع‏ترين مناطق اصفهان بوده و مشتمل بر روستاهاى بسيارى بوده است. هنوز نيز نام محلات بسيارى از اصفهان كه سابقاً جزو روستاهاى جى بوده بر اساس همان نام‏هاى گذشته است ؛ مانند بوزان، خوراسگان، ابهر (ابر) و... امروزه، بيشتر، منطقه‏ى شرق شهر اصفهان را به عنوان ناحيه‏ى جى مى‏شناسند، در حالى كه وسعت آن در گذشته قابل توجه بوده است. در اين مورد رجوع كنيد به: مقاله‏ى نگارنده (محمد حسين رياحى) در نشريه‏ى كيهان فرهنگى، شماره 165، تيرماه 1379، تحت عنوان: «ابونعيم اصفهانى و جايگاه ذكر اخبار اصفهان»، صص 52 تا 58.
2) سلمان محمدى (نخستين ايرانى كه مسلمان شد)، ص 10.
3) سلمان نخستين مسلمان ايرانى، ص 35.
4) همان.
5) ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، صص 52 و 54.
6) مشاهير زنان اصفهان، صص 11 و 12.
7) سلمان فارسى، صادقى اردستانى، صص 75 تا 77.
8) زندگى پر افتخار سلمان فارسى، ص 25.
9) ذكر اخبار اصفهان، ج 1، ص 168 ؛ ترجمه ذكر اخبار اصفهان، ص 168.
10) ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص 57.
11) سلمان محمدى، صص 62 تا 64.
12) خصال، صدوق، ج 1، ص 232.
13) الغدير، ج 8 ، ص 314.
14) ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص 57.
15) اعيان الشيعه، ج 7، ص 286.
16) ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص 58.
17) احتجاج، طبرسى، ج 1، ص 150.
18) ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص 57.
19) سلمان فارسى، عاملى، ص 33.
20) همان.
21) سلمان فارسى، عاملى، ص 34.
22) همان.
23) همان.
24) ر.ك: طبقات، ابن سعد، ج 2، صص 80 تا 85 ؛ نيز ر.ك: ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص 58.
25) ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص 58.
26) همان، ص 59.
27) ر.ك: شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 18، صص 36 و 38 ؛ ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص 51.
28) سلمان فارسى در ترازوى ادب و تحقيق، ص 102.
29) ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص 61 ؛ سيرة الحلبيه، ج 2، ص 3113.
30) سلمان فارسى در ترازوى ادب و تحقيق، ص 88 .
31) ر.ك: سلمان فارسى نخستين مسلمان ايرانى، ص 105 ؛ سلمان فارسى، صادقى اردستانى، صص 215 تا 217.
32) اعيان الشيعة، ج 1، ص 28.
33) احتجاج، طبرسى، ج 1، صص 151 و 152 ؛ زندگى پر افتخار سلمان فارسى، صص 73 تا 75.
34) سلمان فارسى، عاملى، ص 35.
35) خرائج، راوندى، به نقل از: بيت الاحزان، ص 20.
36) ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص 59.
37) حشر، 7.
38) همان، ص 94.
39) سلمان نخستين مسلمان ايرانى، ص 96.
40) همان، ص 94.
41) سلمان نخستين مسلمان ايرانى، ص 96.
42) زندگى پر افتخار سلمان فارسى، ص 166.
43) ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، صص 66 و 67.
44) سلمان فارسى، صادقى، ص 286.
45) همان، ص 287.
46) شرح نهج البلاغه، ابن ابى‏الحديد، ج 8 ، ص 21 ؛ ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، صص 62 و 63.
47) زندگى پر افتخار سلمان فارسى، صص 124 و 125.
48) همان.
49) زندگى پر افتخار سلمان فارسى، ص 126.
50) همان، ص 127.
51) تاريخ طبرى، ج 3، ص 279.
52) زندگى پر افتخار سلمان فارسى، ص 128.
53) بررسى سير زندگى و حكمت و حكومت سلمان فارسى، ص 171.
54) سلمان فارسى در ترازوى ادب و تحقيق، ص 178.
55) ر. ك: سلمان نخستين مسلمان ايرانى، صص 172 تا 184 ؛ سلمان فارسى، صادقى اردستانى، صص‏141 تا 148.
56) ر. ك: حلية الاولياء، ج‏1، ص 203 ؛ ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، صص 145 و 146.
57) معجم البلدان، ص 196.
58) تاريخ طبرى، ج‏3، ص 173 ؛ ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، صص 108 تا 109.
59) ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص 117.
60) نهج البلاغه، نامه‏ى 68.
61) با توجه به اين كه حذيفة بن يمان از شخصيت‏هاى برجسته و پاك و معتقد و از صحابه‏ى خاص پيامبر صلى الله عليه وآله و على عليه السلام و از شيفتگان خاندان عصمت بود. سلمان به درستى و اخلاص و ايمان او به طور كامل اعتقاد داشت و گزارش گزارش كنندگان به علت افشاگرى او درباره‏ى منافقان بود. به اين علت سلمان بازجويى و تحت نظر گرفتن او را يك نوع توهين به موقعيت و مقام برجسته‏ى او مى‏دانست.
62) احتجاج، طبرسى، ج‏1، صص 185 تا 188 ؛ ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، صص 119 تا 120.
63) ر. ك: ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص 147.
64) ر. ك: حليةالاولياء، ج‏1، ص 203.
65) ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص 142.
66) ر. ك: سلمان پاك، صص 122 - 124.
67) به نقل از: بهجة الآمال، ج 4، ص 412، مندرج در: ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص 67.
68) سلمان فارسى، ملكى، ص 43.
69) زندگى پر افتخار سلمان فارسى، صص 201 - 204.